نظریۀ «ماکبراید» در مورد هدف ماسونیت و ارتباط آن با یهود
در مباحث گذشته در مورد ارتباط و تعلق فراماسونری با یهودیت مطالبی ذکر کردیم، اکنون نظر یک ماسونِ دیگرِ غربی، که همانند «آرثر» بیپرده سخن میگوید، را مورد بررسی قرار میدهیم.
وی «ماکبراید» است. او هدف ماسونیت را بازسازی «هیکل» میداند؛ چرا که از نظر او، که حقیقت موجود نیز همین است، رسالت ماسونها ساختن معبد است. لژِ حقیقیِ اخوت انسانی، که به گفتۀ او برای همین بنا شده: کارگاهی است که در آن روح انسانها را میپردازند و شکل میدهند تا با آن معبدِ آرمانیِ بزرگ هماهنگ شوند.
این هدف، بهگفتۀ او، الف و یای محفل فراماسونری است.[1]
در کنار این که سخنان وی اثبات میکند که هدف اساسی فراماسونری بنای هیکل است، اما شگفتآور است که کسی با چنین تصوری، انسانها را بفریبد و محفل یا معبد را جایی بداند که در آن روحها قالبریزی و شکلدهی میشوند؛ گویی با فضایی جادویی روبهرو هستیم که بیشتر به داستانهای کودکانه و فیلمهای کارتونی میماند.
درحالیکه اگر به تورات و آموزههای یهودیت مراجعه شود، دانسته میشود که این معبد با «قوم معبد» چه کرده است؛ همچنین با مراجعه به گفتههای ارمیای نبی که در مباحث گذشته نیز ذکر گردیدند، میتوان دریافت که هیکل هیچ نوع تقدس و حالت روحانی نداشته است.
ماکبراید در ادامۀ سخنان خود میگوید: «معبد سلیمان نمونۀ آرمان برین و محور مرکزی در میراث نمادین ماسونیت است.
این معبد اگرچه حضوری مادی و کوتاه داشت، اما تأثیرش بر ذهن انسانها از هر چیز دیگری بیشتر بوده است. آوارگانِ سرگردان در سراسر جهان، که قرنها در هر جا تحقیر و آزار دیدهاند، با این همه، هنوز خود را قومی متمایز نگاه داشتهاند.
و در حقیقت، بهسبب همین پایداری بینظیر، با شوری سوزان امید بازگشت را در دل میپرورانند: روزی به اورشلیم بازخواهند گشت، و بار دیگر هیکلِ باشکوه آن در پرتو آفتاب درخشنده خواهد تابید؛ درون آن دوباره سرودهای ستایش صهیون طنین خواهد افکند و ابرهای بخور و قربانی بار دیگر تالارهای مقدسش را فرا خواهد گرفت.
این معبد، الهامبخش پیامبران و شاعران، و موضوع مطالعۀ فیلسوفان و مورخان بوده است، اما هرگز جایگاهی چون آنچه در آیینها و نمادهای ماسونیت دارد، نیافته است.»[2]
این نوع تعابیر، بهجای این که یک بررسی بیطرفانه و بر اساس واقعیت باشد، بیشتر شبیه تعریف و تمجید یک عاشق در مقابل معشوق خود است.
میتوان گفت که این فرد یک فراماسون بزرگ است که درس صهیونیزم را کامل حفظ کرده و به آن آرایۀ ادبی افزوده است؛ نه سلیمانِ صاحبِ معبد، نه تورات و نه خود یهودیان، هیچیک چنین شیفتهوار دربارۀ معبد و قوم آن سخن نگفتهاند، آنگونه که «مکبراید» گفته است.
این، همان عشق است؛ عشقی که گاه صاحبش را میکشد و خطرناکتر از آن، حقیقت را نابود میکند. شکی نیست که اگر «مکبراید» شاعر بود و این معانی را به نظم میآورد، یهودیان به او جایزۀ نوبل میدادند؛ چرا که امروز این جایزه بیشتر نصیب افراد آنان یا همسو با آنان میشود.
لازم است متونی که در مورد فراماسونری نوشته میشوند را بر اساس آموزههای تورات بررسی کرد تا حقایق و واقعیتها مشخص گردند؛ زیرا فراماسونها حقایق را تبدیل میکنند و واقعیتها را معکوس جلوه میدهند.
نشانۀ دیگری که میتوان از نوشتههای «مکبراید» برای اثبات ارتباط یهودیت با فراماسونری استدلال کرد، موضوع اذیت و آزار یهودیان در طول تاریخ، است. چنانکه «مکبراید» و دیگر شاگردان صهیونیزم، تنها از آزار یهودیان در طول تاریخ و در میان همۀ ملتها سخن میگویند، اما نمیپرسند چرا چنین وضعی برای قومی خاص رخ داده است؟ که در بخش بعدی به آن خواهیم پرداخت.