نویسنده: عبدالله زمانی
فراماسونری
بخش چهلوششم
موضوع آزار و اذیت قوم یهود در طول تاریخ
همانطور که یادآور شدیم، نشانۀ دیگری که میتوان از نوشتههای «مکبراید» برای اثبات ارتباط یهودیت با فراماسونری استدلال کرد، موضوع اذیت و آزار یهودیان در طول تاریخ، است.
«مکبراید» و دیگر شاگردان صهیونیزم، تنها از آزار یهودیان در طول تاریخ و در میان همۀ ملتها سخن میگویند، اما نمیپرسند چرا چنین وضعی برای قومی خاص رخ داده است؟
وقتی موضوع اذیت و آزار یهودیت در طول تاریخ را مورد بررسی قرار میدهیم، میبینیم که این موضوع در حقیقت، تقصیر خود این قوم و عقاید آن است. کسیکه خود را از طینت و سرشتی ویژه بداند که خدا او را برگزیده، و در عین حال افرادی سادهلوح بیابد که مانند «آرثر»، «مکبراید» و «شاهین مکاریوس» او را بستایند، و نیز خدمتگزارانی مانند ماسونها که دربارهاش سخنانی برخلاف تورات بگویند، چرا دیگران را خوار نشمارد و خود را برتر نبیند؟
اگر انسانی را بیابی که او را تحقیر کنی، بر او سیلی بزنی و به چهرهاش آب دهان بیندازی، و او در پاسخ لبخند بزند و دست و پای تو را ببوسد، آیا برایش احترامی قائل میشوی؟ و اگر بشوی، آیا خود از تعادل خارج نشدهای؟
در اینصورت وقتی آنان، اقوام دیگر را چنین بیارزش ببینند و برای آنها حقی قایل نباشند، اگر کوچکترین اقدامی علیه آنان بشود، این را اذیت و آزار خود تلقی میکنند و دیگران را متهم به ظلم و ستم بر خود میکنند.
برای این که بدانیم که این قوم، به چه میزان خود را برتر میدانند و دیگران را تحقیر میکنند، به تورات میتوان رجوع کرد: «با آنان پیمان مبندید، بر ایشان ترحم نکنید و با ایشان وصلت ننمایید؛ دخترت را به پسرش مده و دخترش را برای پسرت مگیر… زیرا تو قومی مقدس برای یهوه خدای خود هستی، و او تو را برگزیده تا از میان همۀ ملتهای روی زمین، قوم خاص او باشی…»[1]
و نیز: «خداوند تنها به پدران شما دل بست و آنان را دوست داشت و پس از ایشان، نسلشان (یعنی شما را) از میان همۀ ملتها برگزید…»[2]
نکتۀ قابل توجه، تقدس این قوم و کثرت امور مقدس است. همچنین در این متون، سخن از «دلبستگی خدا به قوم» آمده، حال آنکه از نظر منطقی باید قوم به خدا دل ببندد، نه برعکس. همچنین از محبت خدا به این قوم سخن رفته، درحالیکه انتظار میرود سخن از محبت قوم به خدا باشد.
از سوی دیگر، همین متون، این قوم را در جاهای دیگر با زشتترین اوصاف توصیف میکنند، بهویژه آنچه در کتاب ارمیا آمده است. همچنین میخوانیم: «اگر همۀ ملتهایی را که تو را در میانشان پراکندهام نابود کنم، تو را نابود نخواهم کرد، بلکه تو را به عدالت تأدیب خواهم نمود…»[3] آیا مناسبتر نبود گفته شود: چون شما با من هستید، نه اینکه من با شما هستم؟
و نیز: «اگر صدای مرا بشنوید و پیمانم را نگاه دارید، شما از میان همۀ ملتها خاص من خواهید بود… و برای من مملکتی از کاهنان و امتی مقدس خواهید بود.»[4]
کسیکه در کتابش خود را «امت مقدس» میبیند و در عین حال افرادی را مییابد که دربارهاش چنین ستایشگرانه سخن میگویند، چرا دیگران را خوار نشمارد؟
در متنی دیگر، بوی روحیۀ سلطهجویی و برتریطلبی بهوضوح به مشام میرسد: «عمونیان و موآبیان هرگز داخل جماعت خدا نشوند؛ زیرا با نان و آب به استقبال بنیاسرائیل نیامدند…»[5] اگر این یک رویداد تاریخی است، چرا باید فرزندان آنان تا ابد از چنین حقی محروم باشند؟ آیا مجازاتی از این دست، جز در افسانهها یافت میشود؟ درحالیکه قرآن کریم میگوید: «ولا تزر وازرة وزر أخرى.»؛ « و هیچ حملکنندهای، گناه دیگری را حمل نمیکند.»
در مجموع، این متونِ دستخوش تحریف، که در آن سخن خدا با سخن انسان درآمیخته، نوعی نژادگرایی شگفت پدید آورده است؛ و این غرور زمانی کامل میشود که گروهی نیز به ستایش و تمجید بپردازند، تا آنجا که یهودی خود را از سرشتی متفاوت بداند و خون خود را جدا از دیگران تصور کند.
در ادامه، نویسندۀ صهیونیست، «یوسف حییم بریبرا» میکوشد این احساس برتری را توجیه کند و آن را واکنشی طبیعیِ محرومان در برابر ثروتمندان میداند؛ تحلیلی که تا حدی قابل فهم است، هرچند نقش دیگران در تقویت این احساس را نیز نباید نادیده گرفت.
او مینویسد: «این احساس تحقیر نسبت به غیر یهودیان و حس برتریجویی از کجا سرچشمه میگیرد؟ آیا یهودی تا این حد بیاحساس و مردهدل است که درنیابد زندگیِ «دیگران» از زندگی او پربارتر و زیباتر است؟ هرگز؛ چنین چیزی محال است و نمیتوان آن را پذیرفت. پس اگر نوعی تحقیر نسبت به دیگران وجود دارد، چیزی جز یک واکنش طبیعی نیست؛ احساسی که فقیر نسبت به ثروتمند دارد، راهب نسبت به جنگجو، و ناتوان نسبت به توانمند. این تحقیر در واقع نوعی تسلیم در برابر سهم ما از دنیاست، و گاهی نیز نوعی دلخوشی به آرزوهای ما در جهان دیگر است، که همراه با دندانساییدن و خشمی درونی است؛ چه آگاهانه و چه ناآگاهانه.»[6]
این توجیه، قابل تأمل و تا حد زیادی منطقی به نظر میرسد؛ اما انصاف آن است که گفته شود «دیگران» نیز با خدماتی که به یهودیان ارائه میدهند، در شکلگیری و تقویت این احساس بیتأثیر نیستند.
همچنین «ولتر» دربارۀ یهودیت میگوید: «در میانشان قومی نادان و خرافی میبینی که با وجود نفرت از دیگر ملتها، از همان ملتها بهره برده و ثروتمند شدهاند.»[7]
در جایی دیگر، «مکبراید» از بازگشت سخن میگوید: «روزی بازخواهند گشت»؛ آری، بازگشتند، اما به بهای بیرون راندن دیگران. فلسطین سالها برای آنان گشوده بود، اما بازنگشتند، تا آنکه سرانجام بازگشتشان به آوارگی ملت دیگری انجامید.[8]
«جی جانس» دیگر نویسندۀ غربی میگوید: «سرزمین مقدس بر زبانشان بود، اما گامهایشان به سوی اروپا و آمریکا میرفت. حتی در دوران امپراتوری عثمانی، با آنکه راه فلسطین هموار بود، کمتر کسی به آنجا رفت. و هنوز هم همینگونه است: نام فلسطین بر زبانهاست، اما دلها در بازارهای نیویورک میتپد.»[9]
«بنگوریون» نیز با تلخی به این تناقض اشاره میکند: در روز تأسیس اسرائیل، حتی یک صهیونیست در اروپا یا آمریکا، پیوند خود را با سرزمینهای اقامتش قطع نکرد تا سرنوشتش را به اسرائیل گره بزند.[10]
ادامه دارد…
بخش قبلی | بخش بعدی
[1]. سفر تثنیه، اصحاح هفتم، ۱-۵، بیتا، بیجا.
[2]. سفر تثنیه، اصحاح دهم، ۱۵.
[3]. سفر إرمیا، اصحاح سی، ۱۱.
[4]. سفر خروج، اصحاح نوزده، ۵-۶.
[5]. سفر نحمیا، اصحاح سیزده، ۱-۳.
[6]. الشامی، رشاد عبدالله، الشخصیة الیهودیة الإسرائیلیة والروح العدوانیة، ص: ۳۰، عالم المعرفة، کویت، ۱۹۸۶م.
[7]. همان منبع، ص: ۳۶.
[8]. الماسونیة والیهود والتوراة، ص: ۶۵.
[9]. همان منبع.
[10]. همان منبع.


