نویسنده: عبدالله زمانی

فراماسونری

بخش چهل‌ونُهم

تأثیر فراماسونری در عصر عباسی
در این مبحث، نفوذ و تاثیر فراماسونری بر خلافت عباسی را مورد ارزیابی قرار می‌دهیم. خلافت عباسی یکی از خلافت‌های مشهور اسلامی است که سال‌های متمادی بر جهان اسلام حاکم بود. به همین علت، یهودیان تلاش مضاعفی برای نفوذ در خلافت عباسی و دستگاه آن کردند.
عصر عباسی، عصر طلایی برای داعیان یهود به‌شمار می‌آمد؛ بلکه حتی «ابومسلم خراسانی» در دعوت خود روشی را در پیش گرفت که از جهت پنهان‌کاری شبیه روش فراماسونری بود. همچنین هرکس در شیوۀ «اخوان الصفا» و رسائل آنان تأمل کند، به رابطۀ نزدیک میان آنان و این نیروی پنهان پی می‌برد.
برهان‌الدین بقاعی رحمه‌الله نیز یاد می‌کند که گروهی به ریاست شخصی قرطبی به نام «محمد بن مسرّه» گرد هم می‌آمدند و محل اجتماع خود را «باشگاه فیثاغورس» می‌نامیدند. شیخ محمد الزعبی می‌گوید: «من در محافل ماسونی واژۀ «فیثاغورس» را می‌شنیدم و معنای آن را نمی‌دانستم، تا اینکه به این متن برخوردم.»[1]
نمونه‌ای از «تکریس» (آیین پذیرش) ماسونی در عصر عباسی چنین بود که در آن زمان به آنان «مُکَلِّبین» گفته می‌شد: ابتدا سخن خود را با آیاتی از قرآن آغاز می‌کرد، آن را با صدایی لرزان و چشمانی اشکبار از سر دل‌سوزی برای فقیرانِ (سنگ‌های نادان) تلاوت می‌نمود؛ کسانی‌که نمی‌دانند حقایق پنهان است و تنها افراد برگزیده‌ای که از ازل از سوی خدا انتخاب شده‌اند از آن آگاه‌اند و در پایان کار نیز پیروزی برای آنان نوشته شده است!
سپس داعی برای ساده‌دلانِ در حجاب، آه و ناله سر می‌داد و با یاد کردن از شخصیت‌های معروف نزد شنوندگان، خود را دلداری می‌داد و می‌گفت: آنان از برگزیدگان‌اند که تا زمان فرا رسیدن کشف حقیقت، جامۀ کتمان بر تن کرده‌اند.
در این هنگام، طالبی که «مکلّبین» او را شکار کرده بودند، پیش می‌آمد؛ در حالی‌که مقدار معینی مال به همراه داشت و شخصی را نیز به‌عنوان ضامن با خود می‌آورد تا خطر افشای اسرار را از او دفع کند. سپس زمانی برای «تکریس» او تعیین می‌شد و پس از آزمون‌ها، ایجاد هیاهو، ترساندن و تهدید، و نیز ذبح خروسی برگردن او یا و نوشاندن آبی آمیخته با نمک، سپس جامی از شیر یا عسل یا آب خالص، در پایان از او سوگندی طولانی گرفته می‌شد که با این عبارت خاتمه می‌یافت: «اگر چیزی از این اسرار را فاش کنم، چه در حال خشم و چه در حال رضایت، همسرم بر من طلاق باشد، مالم صدقه و خونم هدر.»[2]
بزرگ‌ترین کسی‌که در آن عصر توطئۀ پنهان یهودی را طراحی کرد، «میمون بن دیصان قدّاح» بود. این یهودی از روی نفاق وارد اسلام شد و از سال ۲۷۶ هجری در کوفه اجرای نقشه‌های خود را آغاز کرد. او پیش از آن از علمای یهود و متعصب به یهودیت بود و در فلسفه و نجوم مهارت داشت و با اصول مذاهب و ادیان آشنا بود. در شام (سلمیه) زرگری می‌کرد و از نسل «شلعلع» یهودی بود. در کوفه با مردی به نام «حمدان قرمط» دیدار کرد و با او بر تأسیس جمعیتی سرّی برای تخریب اسلام و پراکندن مسلمانان توافق کرد. میمون قدّاح در این مسیر همان راه عبدالله بن سبأ را پیمود.
او با تظاهر به تشیع و محبت اهل‌بیت، مردم را فریب می‌داد؛ به «اسماعیل بن جعفر صادق» نزدیک شد و خود را خدمت‌گزار و دوستدار آنان نشان داد، در حالی‌که دلش از کینه نسبت به آنان و مسلمانان می‌جوشید. دعوت خود را آغاز کرد و گروهی از مردم را با شعار محبت اهل‌بیت فریب داد. به‌ویژه گروهی از بربرهای مغرب (به‌سبب دوری از مراکز علمی اسلامی) از او پیروی کردند.
پس از او، پسرش «سعید» آمد که نام خود را به «عبیدالله» تغییر داد، لقب «مهدی» گرفت و خود را به حضرت علی‌بن ابی‌طالب رضی‌الله‌عنه نسبت داد و «فاطمی» نامید. بزرگان علمای مسلمان آن زمان (از جمله امام ابوحامد اسفراینی، شیخ ابوعبدالله صیمری، امام ابوالحسن قدوری، امام ابوجعفر نسفی و …) این نسبت دروغین را رد کردند و در سال ۴۰۲ هجری آن را به‌صورت رسمی ثبت نمودند.
عبیدالله به مغرب رفت، قدرت یافت و دولت خود را در «مهدیه» تأسیس کرد؛ سپس سراسر شمال آفریقا را گرفت و بعد مصر را تصرف کرد و به آنجا منتقل شد. آنان در تمام دوران حکومت‌شان با یهود همکاری می‌کردند، از میان آنان وزیران و رؤسا برمی‌گزیدند، امور سیاسی را به آنان می‌سپردند و در خون و مال و ناموس مسلمانان، آنان را حاکم می‌ساختند. بر مسلمانان سخت می‌گرفتند، علما و صالحان را ترور می‌کردند، الحاد و زندقه را گسترش می‌دادند، با تعالیم اسلام مخالفت می‌ورزیدند، زنا و شراب را حلال می‌دانستند، به پیامبران دشنام می‌دادند و حتی ادعای ربوبیت می‌کردند.[3]
همچنین فرقه‌هایی از باطنیه و منتسبین به تصوف پدید آوردند و زیارتگاه‌هایی ساختند که یکی را به حضرت حسین رضی‌الله‌عنه نسبت دادند (درحالی‌که ایشان قرن‌ها پیش از آن وفات یافته بود) و دیگری را به حضرت زینب رضی‌الله‌عنها نسبت دادند، با این‌که ایشان هرگز به مصر نرفته بود. هدف از این کارها محبت اهل‌بیت نبود؛ زیرا یهود از سرسخت‌ترین دشمنان آنان‌اند، بلکه برای گمراه کردن مسلمانان و سوق دادن آنان به واسطه‌جویی نادرست بود تا از اسلام خارج شوند.
از نمونه یهودیانی که فاطمیان در وزارت به کار گرفتند، «ابو نصر صدقه بن یوسف فلاحی» است که در سال ۱۰۴۴ میلادی وزیر شد، و نیز «ابو سعد تستری» که همراه دیگر عناصر یهودی، در تعصب افراطی نسبت به یهود کوشیدند و مسلمانان را با ظلم و ستم تحت فشار قرار دادند، تا جایی که مردم از این وضعیت به ستوه آمدند.[4]
نمونۀ دیگر «یوسف بن یعقوب بن کِلِّس» یهودی عراقی است که به مصر رفت، سپس به مغرب و دوباره با فاطمیان بازگشت و در قرن چهارم هجری به ریاست «مجلس تأویل» رسید و رساله‌ای به نام «الوزیریة» نوشت و تا زمانی که با رئیس فاطمی خود درگیر شد و کشته شد، به اجرای نقشه‌های خود ادامه داد.
اما نفر دوم در این توطئه، «حمدان قرمط» بود که داعی خود «یحیی بن مهدی» را به بحرین فرستاد. او در آنجا مذهب‌شان را نشر داد و دولتی تشکیل داد که پس از او، گروهی از «قرمطیان» آن را ادامه دادند. آنان در سرزمین‌های اسلامی فساد کردند، امنیت را از بین بردند، زنان و کودکان را کشتند، کشتزارها را نابود کردند و آتش کینه‌ای باطنی را برافروختند که هدفش نابودی هر مسلمانی بود.
از جملۀ آنان «ابو طاهر قرمطی» بود که در ایام حج به مکۀ مکرمه حمله کرد، در کنار کعبه خون حجاج را ریخت، بسیاری را شهید، اموال‌شان را غارت کرد و حجرالاسود را از جای خود کند و به بحرین برد. آنان همچنین راه‌های حج را ناامن می‌کردند تا جایی که بازگشت حجاج به خانه‌های‌شان به‌ندرت ممکن بود. سرانجام خداوند مردانی را برانگیخت که با جهاد، این فتنه را برچیدند و سرزمین‌ها را از شر آنان پاک کردند.
یک قرن بعد، دعوت باطنیه بار دیگر در اصفهان ظاهر شد و در سال ۴۹۴ هجری قدرت گرفت. آنان به قتل و غارت پرداختند و ترس عمومی ایجاد کردند و قلعه‌های مستحکمی مانند «قلعۀ اصفهان» و «الموت» را تصرف کردند. از رهبران شرور آنان «احمد ابن عطاش» و «حسن بن صباح» بودند. این فساد ادامه داشت تا اینکه ابن عطاش در سال ۵۰۰ هجری کشته شد و حسن بن صباح تا سال ۵۱۸ هجری به شرارت ادامه داد.
در دوره‌های ضعف مسلمانان نیز فرقه‌های باطنیه ظهور می‌کردند، مانند شام در سال ۵۲۰ هجری و قهستان در سال ۵۴۹ هجری.[5]
باطنیان برای جذب پیروان، حیله‌هایی داشتند که امام غزالی رحمه‌الله‌تعالی در «فضائح الباطنیة» ذکر کرده است، از جمله:
۱.    تفرّس: شناخت روحیات فرد هدف و آغاز گفتگو در صورت احتمال تأثیر.
۲.    تأنیس: جلب انس و اعتماد با نفاق در گفتار و رفتار، متناسب با حال مخاطب.
۳.    تشکیک: ایجاد شبهه و سؤال‌های پیچیده برای تردید در دین.
۴.    تعلیق: به تأخیر انداختن پاسخ‌ها و گرفتن تعهدات تدریجی.
۵.    ربط: گرفتن پیمان‌ها و سوگندهای سخت برای حفظ اسرار و اطاعت.
۶.    تدلیس: آموزش تدریجی عقاید با مغالطه.
۷.    تأسیس/تلبیس: القای ظاهر و باطن داشتن شریعت و تحریف احکام.
۸.    خلع و سلخ از دین: برداشتن تکالیف و کشاندن فرد به انکار دین.
۹.    هدف نهایی:  القای این‌که دین خرافه است و دعوت به عقایدی چون حلول یا وحدت وجود.[6]
ادامه دارد…

بخش قبلی | بخش بعدی


[1]. الزعبی، محمدعلی، حقیقة الماسونیة، ص: ۳۰۳، موسسة مرتوق إخوان، بیروت، لبنان، ۱۹۷۴م.

[2]. همان منبع، ص: ۳۰۴-۳۰۵.

[3]. دسائس الماسونیة، ص: ۲۴-۲۵.

[4]. المیدانی، حسن حبنکة، مکائد یهودیة عبر التاریخ، ص: ۲۱۰-۱۱، دارالقلم، دمشق، بیروت، لبنان. چاپ دوم، ۱۳۹۸ه.ق.

[5]. دسائس الماسونیة بین المسلمین، ص: ۲۶.

[6]. غزالی، ابوحامد محمد، فضائح الباطنیة، ص: ۲۱-۳۲، دارالکتب الثقافیة، کویت.

Share.
Leave A Reply

Exit mobile version