نویسنده: عبدالحی لیان

الگوی تربیت الهی در خانوادۀ انبیاء علیهم‌الصلاةو‌السلام

بخش هفتادویکم

آموزۀ هجدهم: سوء‌ظن در صورت وجود قرائن، موجه است.
بدگمانی هنگامی که قرائن و نشانه‌هایی بر آن دلالت کند، نه ممنوع است و نه حرام. چنان‌که حضرت یعقوب ‌علیه‌السلام هنگامی که فرزندانش از او خواستند یوسف علیه‌السلام را همراه آنان بفرستد و او به‌شدت مقاومت کرد، فرمود:
“إِنِّی لَیحْزُنُنِی أَن تَذْهَبُوا بِهِ، وَأَخَافُ أَن یأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ”[1] ترجمه: «‏گفت: اگر او را از پیش من دور كنید و ببرید، ناراحت و غمگین می‌گردم. می‌ترسم كه شما از او غافل شوید و گرگ وی را بخورد» سپس زمانی که نزد او آمدند و ادعا کردند که «گرگ او را خورده»، به آنان گفت:
“بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا.”[2] ترجمه: گفت: «(چنین نیست. یوسف را گرگ نخورده است و او زنده است) بلكه نفس (امّاره) كار زشتی را در نظرتان آراسته است (و شما را دچار آن كرده است)».
و هنگامی که بار دیگر از او خواستند برادرشان بنیامین را با خود به مصر ببرند، به آنان گفت:
“هَلْ آمَنُكُمْ عَلَیهِ إِلَّا كَمَا أَمِنتُكُمْ عَلَى أَخِیهِ مِن قَبْلُ”[3] ترجمه: ‏(یعقوب به یاد گذشته‌ها افتاد و) گفت: آیا من دربارۀ او به شما اطمینان كنم همان‌گونه كه دربارۀ برادرش (یوسف) قبلاً به شما اطمینان كردم‌؟! (نه من شما را امین نمی‌دانم و فرزند خود را به شما نمی‌سپارم. حافظ و نگهبان فقط خدا است و) خدا بهترین حافظ و نگهدار است و از همۀ مهربانان مهربان‌تر است. (او مرا و فرزند مرا كافی است).‏
در حالی‌که این‌بار، هرچند آنان کوتاهی نکرده بودند، اما رفتار گذشتۀ‌شان باعث شده بود که پدرشان آن سخن را بگوید و چنین ظنی نسبت به آنان داشته باشد؛ و این بدگمانی، بدون گناه و بدون منع شرعی بود.
آموزۀ نوزدهم: دوراندیشی و احتیاط پیش از وقوع بلا، هنگام وقوع آن به انسان نیرو و آرامش می‌بخشد.
احتیاط، دوراندیشی و مراقبت، هنگام بروز مصیبت به نفس انسان نیرو و تسلّی می‌دهد. توصیه‌های حضرت یعقوب ‌علیه‌السلام به فرزندانش، آرامشی در دل او ایجاد کرد و او را در وضعیتی قرار داد که اگر حادثه‌ای برای فرزندانش رخ دهد، دچار حسرت شدید و اندوهِ همراه با یأس نشود؛ به‌ویژه که از جانب او هیچ کوتاهی و قصوری صورت نگرفته بود. وقتی انسان وظیفۀ خود را انجام دهد، تحمل مصیبت برایش آسان‌تر می‌شود.
این دقیقاً همان چیزی است که وقتی یعقوب علیه‌السلام خبر گرفتگیِ بنیامین به عنوان برده را شنید و این‌که پسر بزرگش نیز در مصر مانده تا پدر اجازۀ بازگشت بدهد یا خداوند حکمی دیگر درباره‌اش مقدر سازد، رخ داد. در آن هنگام گفت:
“فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ یأْتِینِی بِهِمْ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَكِیمُ.”[4] ترجمه: صبر جمیل است، (صبری كه جزع و فزع، زیبائی آن را نیالاید، و ناشكری و ناسپاسی، اجر آن را نزداید و به گناه تبدیل ننماید). امید است كه خداوند همۀ آنان را به من باز گرداند. بی‌گمان او كاملاً آگاه (از حال من و حال ایشان بوده و) دارای حكمت بالغه است (و كارهایش از روی حساب و فلسفه است).
اما این حوادث او را به یاد یوسف علیه‌السلام انداخت و حزن او دوباره شعله‌ور شد. خانواده‌اش او را به‌خاطر ادامه یافتن این اندوه سرزنش کردند. او در پاسخ به آنان گفت:
“إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّی وَحُزْنِی إِلَى اللَّهِ”[5] ترجمه: شكایت پریشان‌حالی و اندوه خود را تنها و تنها به (درگاه) خدا می‌برم، (و فقط به آستان خدا می‌نالم و حلّ مشكل خود را از او می‌خواهم) و من از سوی خدا چیزهائی می‌دانم كه شما نمی‌دانید.‏
این جمله، عمیق‌ترین معانی ایمان، ثبات، و استقامت در برابر مصائب را در خود جای داده است؛ مصائبی که معمولاً عقل انسان را از کار می‌اندازد یا او را به مرز فروپاشی می‌کشاند. یعقوب علیه‌السلام می‌فرماید: «من اندوه بزرگ خود را تنها نزد خدا شکایت می‌کنم؛ همان خداوند مهربانی که قادر است غم مرا برطرف سازد. و شکایت خود را نزد بندگانی که در برابر حوادث روزگار نه قدرتی دارند و نه توان، نمی‌برم.»
در پایان، حضرت یعقوب علیه‌السلام را در هیئت یک مؤمن سرشار از امید و خوش‌بینی می‌بینیم، آن‌گاه که به فرزندانش توصیه می‌کند:
“یا بَنِی اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یوسُفَ وَأَخِیهِ وَلَا تَیأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ ۖ إِنَّهُ لَا ییأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ” [6] ترجمه: ‏ای فرزندانم! بروید و (در مصر همراه برادر مهتر خود) به دنبال یوسف و برادرش بگردید و از رحمت خدا ناامید مشوید، چرا كه از رحمت خدا جز كافران ناامید نمی‌گردند. (من احساس می‌كنم روزگار دیدار نزدیك است.)
حضرت یعقوب علیه‌السلام در این آیه، روان‌شناسی مؤمن را ترسیم می‌کند: مؤمن، هرگز از رحمت الهی ناامید نمی‌شود؛ زیرا یأس، کفران نعمت زندگی و خالق آن است. یأس، ارادۀ انسان را فلج می‌کند و او را ناتوان از ادامۀ مسیر می‌سازد؛ در حالی‌که ایمان، نقطۀ مقابل یأس است؛ ایمان یعنی امید به رحمت خدا.[7]
با آنکه حضرت یعقوب علیه‌السلام بر خدا توکل می‌کرد، با این ‌حال اسباب ظاهری را نیز به‌کار می‌گرفت و جایی برای «بخت کور» و «اتفاق صرف» باقی نمی‌گذاشت.
روش مؤمن این است که اسباب عادی و ممکن را چنان انجام می‌دهد که گویا همه‌چیز در موفقیت به آن‌ها بستگی دارد، سپس بر خدا توکل می‌کند؛ زیرا هیچ چیزی بدون خداوند پایدار نمی‌ماند. اگر انسان در انجام وظیفۀ خود نهایت کوشش را انجام دهد و با این حال شکست بخورد، خداوند او را به‌خاطر شکست سرزنش نمی‌کند؛ و غالباً چنین اتفاقی تنها با تقدیری الهی رخ می‌دهد که انسان در آن معذور است.
بسیار اتفاق می‌افتد که انسان اسباب پیروزی را به‌خوبی فراهم می‌کند، سپس امدادی برتر از سوی خدا می‌رسد و این پیروزی را دوچندان می‌سازد؛ همچون کشتی‌ای که اگر ناخدایی ماهر آن را هدایت کند و جریان آب و باد نیز یاری‌اش دهد، در زمانی بسیار کمتر از زمان معمول به مقصد می‌رسد.[8]
ادامه دارد…

بخش قبلی | بخش بعدی


[1]. یوسف: ۱۳.

[2]. یوسف: ۱۸.

[3]. یوسف: ۶۴.

[4]. یوسف: ۸۳.

[5]. یوسف: ۸۶.

[6]. یوسف: ۸۷.

7. عفیف عبدالفتاح، طبّاره، مع الأنبياء في القرآن الكريم، ص۱۸۸-۱۸۹.

8. جمل، احمد عبدالغنی، هجرة الرسول وصحابته فی القرآن والسنه، ص۲۱۱-۲۱۰.

Share.
Leave A Reply

Exit mobile version