از آیات مربوط به خلافت آدم علیهالسلام در سورۀ بقره چنین به دست مىآید که غرض از خلقت انسان خلافت و جانشینى خداى متعال است و چون خداى سبحان مىخواست جانشینى در زمین داشته باشد، انسان را آفرید؛ چنانکه الله متعال میفرماید:
«وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلائکَةِ إِنِّى جَاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَآءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّى أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُون»[1]؛ ترجمه: «و هنگامى که پروردگارت به ملائکه فرمود: همانا من در زمین جانشینى قرار مىدهم (قرار دهندهام) گفتند: آیا در زمینى که کسىکه در آن فساد مىکند و خون مىریزد قرار مىدهى؟ و حال آنکه ما تسبیح و حمد و تقدیس تو مىکنیم. فرمود همانا من چیزى را که شما نمىدانید مىدانم.»
بنابراین آیۀ شریفه، فلسفۀ آفرینش انسان جانشینى خداست و چون خدا مىخواست خلیفهاى داشته باشد آدم را خلق فرمود. این آیات دلالتى بر انحصار خلافت بر حضرت آدم علیهالسلام ندارد، بلکه جملۀ «اَتجعل فیها من یفسد فیها…» دلالت مىکند که خلافت منحصر در آدم علیهالسلام نیست؛ زیرا او معصوم بود و جا داشت خداوند میفرمود: آدم علیهالسلام خونریزى و افساد نمىکند، درحالىکه خداوند افساد انسان را رد نکرد. پس خلافت منحصر در حضرت آدم علیهالسلام نیست.
البته این بدین معنى نیست که همۀ انسانها بالفعل خلیفۀ خدا باشند، بلکه نوع انسان امکان و استعداد خلافت را دارد و با کسب ملاکات خلافت به چنین مقامى نایل مىشود و این ملاک آراستگى به علم اسماء است و کسانى که از آن بىبهرهاند از خلافت الهى محروم و بىنصیب هستند.
همچنین بیان مطالب در قالب جملۀ اسمیه «إنّى جاعلٌ» نشانۀ استمرار است و این دلالت مىکند که خلافت مقطعى و مختص حضرت آدم علیهالسلام نبوده است، بلکه استمرار دارد و تا وقتى که زمین و نظامى هست خلیفۀ خدا هم وجود دارد.
حال این سؤال مطرح مىشود که چرا خدا خواست خلیفهاى داشته باشد؟ مگر او از زمین غایب است که بخواهد دیگرى به جاى او در غیاب او جانشینى نماید؟
جواب این است که او بر همه چیز محیط است؛[2] و همه جا حضور دارد؛[3] و نزدیکترین چیز است.[4] بنابراین غیبتى مطرح نیست، بلکه مشیت الهى بر این تعلق گرفته است که مخلوقى داشته باشد.
عبادت و ابتلا و امتحان، انسان را به خلافت الهى سوق مىدهد و متعبدترین، صابرترین و باظرافتترینها به مراتب و مراحل بالاى خلافت الهى بار مىیابند، همچون انبیاء علیهمالصلاةوالسلام.
علت خلقت بیانشده بهخاطر این است که آنان بهترین امتحانها را مىدهند و عالىترین و کاملترین عبادت از آنان صادر مىشود و لذا به معناى واقعى کلمۀ خلیفة اللَّه و جانشینان تام حضرت حق هستند.
خلافت هرچند نتیجه و اثر عبادت و امتحان است، امّا نمىتواند غایت نهایى باشد، چون در مورد غایت نهایى «چرا» جا ندارد؛ امّا در مورد خلافت نمىتوان سؤال کرد چرا خدا مىخواست خلیفه داشته باشد؟
جواب این است که رحمت و فیاضیّت الهى که عین ذات اوست اقتضا دارد که خدا بیشترین لطف و عنایت را داشته باشد و مقام خلافت عنایت رحمانى است. اینکه در سورۀ مبارکه هود مىفرماید: «إِلَّا مَن رَّحِمَ رَبُّکَ وَ لِذَلِکَ خَلَقَهُم…»[5]؛ مشمول رحمت الهى شدن علت خلقت است و این را مىتوان غایتالغایات گرفت.
بنابراین رحمانیت حضرت حق علت خلقت انسان است و انسان مادامى که در جهت کسب رحمت الهى قدم بر مىدارد در راستاى فلسفۀ خلقت گام بر مىدارد. در غیر این صورت در گمراهى و خسران است.
خلاصه اینکه تنها علت مقدمى و طریقىِ خلقت، عبادت و طاعت است و امتحان جزئى از طاعت و محک سنجش و ارتقاى آن است و بهرهمندى از مقام خلافت در سایۀ کسب اسمای الهى و تخلق به صفات خدایی است و انسان به مقداری که بینش و رفتار و گرایشش خدایی شود به همان مقدار از خلافت الهی بهرهمند خواهد شد و تنها راه رسیدن به آن، مسیر مستقیم بندگى است و غایت هر سه رسیدن به رحمت الهى است؛ بنابراین، برخوردارى از رحمت، فلسفۀ آفرینش انسان است و هرچه انسان در طریق بندگى و تقرب به خداى سبحان قدم بر مىدارد استعداد بیشترى براى کسب رحمت و فیض الهى پیدا مىکند و افاضۀ فیض و عنایت رحمت، مقتضاى صفات کمالى ذاتى الهى است و علت و راز هستى به خود خداى متعال بر مىگردد.