نویسنده: مهر الله عزیزی

تحلیلی بر تاریخ و باورهای بودیزم

بخش دهم

مروری بر زندگانی بودا
نام او «سِدهارتا» یا «سُدذارتا» بود. بودایی که این آیین به او نسبت داده می‌شود، فرزند یکی از حاکمان بود. او در باغ لومبینی، در نزدیکی شهر کاپیلاوَستو در شمال هند، از نواحی نپال امروزی، در سال ۵۶۸ قبل از میلاد متولد شد.
در تاریخ دقیق تولد او دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد، اما تاریخی که یاد شد، معتبرترین قول در این‌باره دانسته می‌شود. افسانه‌ها دربارهٔ تولد او و حتی پیش از آن و دوران بارداری مادرش سخن‌ها گفته‌اند؛ از جمله آورده‌اند که او پاک و تمیز زاده شد، نه مانند دیگر کودکان، بلکه از شکم مادرش در حالی بیرون آمد که او ایستاده و شاخه‌ای را گرفته بود و هیچ دردی احساس نکرد. گفته‌اند بدنش همچون آینه صاف و پاک بود و برای او معجزات و کرامات فراوانی نقل کرده‌اند-البته این نقل‌ها افسانه بوده و از حقیقت بدور است-.
نامش «سدهارتا» یا «سدذارتا» گذاشته شد که معنایش «کسی که به آرزوی خود رسیده است» می‌باشد. لقب‌های زیادی نیز داشت؛ از جمله «شاکیامونی» به معنای «حکیم قبیلهٔ شاکیا» و «بسکیامونی» به معنای «گوشه‌نشین و معتکف». از دیگر لقب‌های او «تاذاگاتا» است که معنای آن «کسی که به حقیقت دست یافته» می‌باشد، و اما «بودا» به معنای «روشن‌شده» یا «دانای بیدار» است.[1]
بودا در سرزمین خود، در مرزهای نپال، پرورش یافت و چون شاهزاده بود، در ناز و نعمت بزرگ شد. سواری و فنون رزمی را آموخت. تاریخ‌نگارانش در بیان جزئیات زندگی او مبالغه کرده‌اند، تا جایی که ادعا کرده‌اند چهار هزار رقاصه برای شاد کردن دل او گماشته شده بودند و همسرانش از میان پنج‌صد زن زیباروی برگزیده شده بودند.
او در شانزده‌سالگی -و به روایتی در نوزده‌سالگی- با «یاسودهارا»، دختر یکی از بزرگان قبیلهٔ کولی، ازدواج کرد و با او زندگی خوش و آرامی داشت. حاصل این ازدواج پسری بود به نام «راهولا».
ده سال پس از ازدواج، پس از آن‌که با گونه‌های مختلف رنج‌ها و دردهای انسانی روبه‌رو شد و اندوه‌ها و مصیبت‌ها را دید، تصمیم گرفت به جست‌وجوی حقیقت برخیزد، هرچند این راه برایش هر بهایی داشته باشد.
او بر آن شد تا راهی برای رهایی انسان از رنج‌هایی بیابد که سرچشمهٔ آن‌ها را در خواهش‌ها و شهوات می‌دید، و سپس مردم را به پذیرش دیدگاه خود فراخواند؛ دیدگاهی که گروه بسیاری از او پیروی کردند.
شبی تصمیم گرفت قصر را ترک کند، همسر و فرزندش را واگذارد، به اصطبل رفت و اسب سفیدش را همراه با خدمتکارش «چانا» برگزید. در روایت‌ها آمده است که از معجزات او در هنگام خروج از قصر این بود که درها خودبه‌خود گشوده شدند و صدای گام‌های اسبش شنیده نشد. چون به رود «آنوما» رسید، از اسب پایین آمد، زیورآلات خود را کنار گذاشت، گیسوانش را با شمشیر برید و همه را به خدمتکارش سپرد و به او فرمان داد به قصر پدرش بازگردد و خبر او را برساند.
در راه، با گدایی برخورد کرد و لباس‌هایش را با او عوض نمود. هفت روز بعد، از کنار رود آنوما کوچ کرد و به شهر «راجگریها»، پایتخت پادشاه بامبیارا، فرمانروای سرزمین ماگدها، رفت. در آنجا در غارهای تپه‌ها با زاهدانی هم‌نشین شد که زندگی خود را وقف تفکر، تأمل و مطالعهٔ فلسفه‌های کهن هند کرده بودند؛ به امید آن‌که راز زندگی را دریابند و معماهای آن را بگشایند. او به غاری رفت که دو زاهد به نام‌های «آلارا کالاما» و «اوداکا» در آن می‌زیستند و آوازهٔ آلارا، که از برهمنان بود، بسیار گسترده بود.[2]
وقتی وارد غار آلارا شد، او را غرق در تفکر و مراقبه یافت. با احترام و خاموشی در برابرش ایستاد و در دلش این اندیشه گذشت که: «آیا کلید این راز را نزد او خواهم یافت؟» سپس نزد آن دو نشست، از دانش‌شان بهره گرفت و کتاب‌های وِدا و اوپانیشاد را نزد آنان فرا گرفت.
برای خود غاری برگزید و مورد ستایش همهٔ زاهدان قرار گرفت. زندگی زهد و ریاضت برایش دل‌پذیر شد. پدرش کسی را فرستاد تا او را بازگرداند، اما نپذیرفت؛ زیرا بودا به مرتبه‌ای بلند رسیده بود و به راهنمای زاهدان تبدیل شده بود. پس از دو سال، به این نتیجه رسید که آیین برهمنی از حل راز هستی و مشکل زندگی ناتوان است؛ از این‌رو به جنگل‌های بنگال رفت و بر خود سخت گرفت و به شدیدترین گونه‌های ریاضت و محرومیت روی آورد. شش سال تمام در این وضعیت به سر برد، تا جایی که به مرز نابودی رسید و آوازه‌اش در همه‌جا پیچید.
اما این آزار دادن بدن و سکون کامل، او را به هدفش نرساند؛ بلکه ناتوانی‌ای که بر اثر آن ریاضت‌ها به او دست داده بود، قدرت اندیشیدن و تمرکز را از او گرفته بود. پس تصمیم گرفت از آن شیوهٔ زندگی دست بکشد. پنج زاهدی که همراهش بودند کوشیدند او را از این تصمیم بازدارند، اما موفق نشدند. آنان کار او را بازگشت از راه دانستند، متهمش کردند که از مسیر منحرف شده است و او را ترک گفتند و به «مرج غزال» در شهر بنارس رفتند.
سِدذارتا -که بعدها بودا نام گرفت- نیرو و نشاط خود را بازیافت، به سوی درختی رفت و زیر آن نشست. مردی را دید که دسته‌ای علف با خود داشت؛ از او مشتی علف خواست و گرفت. سپس چهارزانو نشست، دست‌ها و پاهایش را در هم جمع کرد و با خود عهد بست که از جای خود برنخیزد و گره دست و پایش را باز نکند، مگر آن‌که نور حکمت و معرفت بر او نازل شود. با خود پیمان بست که حتی اگر استخوان‌هایش پوسیده شود، پوستش خشک گردد و بدنش از میان برود، همان‌جا بماند.
افسانه‌ها می‌گویند که کشش‌های نفسانی با او به نبرد برخاستند، اما او بر وسوسه‌ها فایز شد و آن‌ها را شکست داد. هنوز شب به پایان نرسیده بود و روشنی سپیده‌دم زمین را فرا نگرفته بود که حقیقت والا و دانش راستین در دل و عقلش تابیدن گرفت. آن‌گاه دریافت که گذشته و حال و آینده، یک حقیقت یگانه و تجزیه‌ناپذیرند؛ راز زندگی و مرگ، علت و معلول، و سیر روح در پیکرهای گوناگون را شناخت؛ این‌که روح چه هنگام به «نروانا» می‌رسد؛ جایی که از دیدگاه آنان، خاموشی کامل، آرامش و فنای نفس است.[3]
البته این فنا، نابودیِ شناخته‌شده نیست، بلکه وجودی است که در وجودی دیگر محو می‌شود؛ همانند رنگ‌های رنگین‌کمان که در نور خورشید ناپدید می‌گردند و به سپیدیِ خالص و بی‌رنگ بدل می‌شوند؛ چنان‌که برخی فیلسوفان بودایی معاصر ادعا کرده‌اند. رسیدن به نیروانا تنها پس از پاکی جان و آراستگی به فضیلت‌ها در جهان محسوس و زندگی واقعی ممکن است.
روز و شب بر او گذشت بی‌آن‌که احساس‌شان کند؛ زیرا در غرقه‌های معنوی خود فرو رفته بود. سپس با بیداریِ پیروزمندانه‌ای به هوش آمد و شادی سراسر دلش را فرا گرفت؛ چرا که به آنچه می‌خواست رسیده و آنچه آرزو داشت تحقق یافته بود. روشن‌شدگی بر او فرود آمد و بدین‌گونه «بودا» شد.
شهرتش توسعه یافت، مردم به سویش روی آوردند، و او به بنارس رفت و راه «مرج غزال» را در پیش گرفت تا به همان پنج زاهدی برسد که زمانی او را مسخره کرده، متهم ساخته و رهایش کرده بودند. همین که او را دیدند، هیبتش آنان را در هم شکست و سیمایش آنان را به شگفتی انداخت. شتابان به استقبالش رفتند، برای خوش‌آمدگویی از هم پیشی گرفتند و آب آوردند تا پاهایش را بشویند. او نخستین درس خود را بر آنان القا کرد؛ شادی دل‌هایشان را پر ساخت و چهره‌هایشان از بشاشت درخشید.
پس از آن، آوازه‌اش سراسر هند را فرا گرفت. آیین جدیدش جوانان خاندان‌های بزرگ را جذب کرد، مردم گرد او حلقه زدند و پیروانش زیاد شدند. او تا پایان عمر، دعوت‌کنندهٔ همان اندیشه و حقیقتی بود که به آن دست یافته بود، تا این‌که در هشتادسالگی، در سال ۴۸۸ پیش از میلاد وفات کرد و بنا بر روایت‌ها، هشت روز پس از مرگش پیکرش را سوزاندند. این‌گونه افسانه‌ها سرگذشت او را بازگو می‌کنند.[4]
ادامه دارد…

بخش قبلی | بخش بعدی


[1]. موسوعة الملل والادیان، ج۲، ص ۱۱۵.
[2]. همان، ج ۲، ص ۱۱۶.
[3]. محمد الحمد، رسائل في الأديان والفرق والمذاهب، ص ۴۰.
[4]. الديانات والعقائد،  ۱/ ۱۱۶ – ۱۱۷؛ محمد الحمد، رسائل في الأديان والفرق والمذاهب، ص ۴۰. برای مطالعه بیشتر و مفصل زندگی‌نامه بودا، مراجعه شود به کتاب «الادیان الوضعیة، ص ۱۵۹».
Share.
Leave A Reply

Exit mobile version