نویسنده: م. فراهی توجگی

نگاهی گذرا به مکتب فرانکفورت

بخش نهم

بازگشت به فرانکفورت
آدورنو به رغم پذیرفتن تابعیت آمریکایی، در سال ۱۹۴۹ و پس از پایان جنگ جهانی دوم به فرانکفورت بازگشت و به همراه هورکهایمر، انجمن پژوهش‌های اجتماعی را بار دیگر بر پا کرد و از تعدادی پژوهشگر جوان دعوت به همکاری کرد. معروف‌ترین‌شان یورگن هابرماس بود. آدورنو به جز چند سفر به پاریس و سفری یک‌ساله در سال ۱۹۵۲ به لس آنجلس برای انجام پژوهشی دانشگاهی در مورد فرهنگ توده‌ای، تا پایان عمر در فرانکفورت باقی ماند. آدورنو در آن سال‌ها به دلیل شرایط جنگ سرد با مارکسیسم راست‌کیش مدام بیشتر فاصله می‌گرفت. یکی از دلایل این فاصله اخبار مستند جنایت‌هایی بود که در شوروی و اروپای شرقی به نام سوسیالیسم انجام می‌گرفت. آدورنو در آن سال‌ها بسیار منزوی شده بود. برنامۀ روزمره‌اش شامل نواختن چند ساعت پیانو در آپارتمان کوچکش در نزدیکی پوهنتون فرانکفورت، مطالعه در کتابخانۀ انجمن، درس‌دادن و رفتن به کنسرت و اپرا بود. او در سال ۱۹۵۲ کتاب «در جست‌وجوی واگنر» را منتشر کرد. او در این کتاب با انتقاد از واگنر، برداشت او را از اسطوره، واپس‌گرا و اقتدارگرا خواند و عنوان کرد که در نوشته‌های او می‌توان عناصری برای پذیرش فاشیسم یافت. همچنین او مفهوم هنر تام را خطرناک دانست. او همچنین در سال ۱۹۵۵ مجموعۀ مقاله‌های منشورها، نقادی فرهنگ و جامعه را منتشر کرد که شماری از مهم‌ترین مقاله‌هایش دربارۀ مسائل گوناگون فرهنگی بود.
از دیگر کتاب‌های آدورنو در زمینۀ موسیقی می‌توان به «نامطبوع‌ها» (۱۹۵۶)، «ماهلر: یک کالبدشناسی موسیقیایی» (۱۹۶۰)، «درآمدی به جامعه‌شناسی موسیقی» (۱۹۶۲)، «آلبان برگ: استاد کوچک‌ترین رابطه‌ها» (۱۹۶۸) اشاره کرد. «یادداشت‌هایی دربارۀ ادبیات» (۱۹۶۰) و «فرانقد شناخت‌شناسی» (۱۹۵۶)، سه رساله دربارۀ هگل (۱۹۵۷) و «الگوهای نقادی» در دو جلد (۱۹۶۳ و ۱۹۶۵) از دیگر کتاب‌های آدورنو به شمار می‌روند. مهم‌ترین کتاب‌های آدورنو در سال‌های پایانی زندگی‌اش دو کتاب «دیالکتیک منفی» (۱۹66) در نقد هگل و هایدگر و «نظریۀ زیباشناختی» است که پس از مرگ او در سال ۱۹۷۰ به چاپ رسید. آدورنو که خود از مهم‌ترین مدافعان مدرنیزم هنری بود، در این کتاب عنوان کرد که ارائۀ نظریۀ زیبایی‌شناسی کامل، هماهنگ، نظام‌مند و اثباتی در روزگار ما ناممکن است. او در سال‌های پایانی عمرش در سمینارهای متعددی دربارۀ فلسفه، جامعه‌شناسی و سیاست شرکت کرد. مشهورترین این مباحثات، جدل او همراه با هابرماس علیه کارل پوپر در مورد پوزیتیوسیم است.
آدورنو در واپسین سال‌های زندگی‌اش (۱۹۶۷۱۹۶۹) همچون هورکهایمر علیه جنبش دانشجویی موضع گرفت. یک بار در ۳۱ ژانویه ۱۹۶۹ از پلیس برای حفظ دانشگاه یاری خواست که در نتیجه پلیس ۷۶ شاگرد را دستگیر کرد. پس از آن بیشتر شاگردان، صنف درس او را تحریم کردند. او می‌گفت که از تصویر نادرست آزادی که شاگردان به‌خاطر آن مبارزه می‌کنند، می‌ترسد: «وقتی من الگوی انتقادی را ساختم، هیچ فکر نمی‌کردم که روزی بخواهند آن را با کوکتل مولوتف تحقق دهند.»
در آخرین جلسۀ درس او، شاگرد جوانی فریاد کشید: «آدورنو، تو و نظریۀ انتقادی‌ات باهم مرده‌اید.» آدورنو سرانجام در اوت ۱۹۶۹ در سوییس در پی حملۀ قلبی درگذشت.
آدورنو؛ نویسنده‌ای دشوارنویس
آدورنو نویسنده‌ای دشوارنویس است. پیچیدگی آثارش تا حدودی به ناروشنی لحن او باز می‌گردد. در بسیاری از موارد معلوم نیست گفته‌هایش تا چه حد جدی است. لحن طنزآمیزش در راستای کاربرد مطایبۀ رندانه، یادآور نثر نیچه است. گاه به‌شدت تلخ و ناامید و گاه بی‌خیال است. این شیوۀ نگارش، استراتژی خواننده را در حدس معنای نوشته‌هایش دشوار می‌کند. بابک احمدی در مورد زبان نوشتاری آدورنو می‌گوید: «اگر کسانی چون من که بخت خواندن آثار آدورنو را به زبان آلمانی نداریم، در برگردان‌های عبارات او می‌توانیم این‌همه معناهای متفاوت کشف کنیم، پس خوانندگان آلمانی‌زبان چه لذتی می‌برند؟ به‌ویژه که خود او نیز همچون هایدگر باور داشت که میان بیان فلسفی و زبان آلمانی همخوانی شگفت‌انگیز و معماگونه‌ای وجود دارد.»
جالب اینجاست که هابرماس، دلبستگی هایدگر به زبان آلمانی و این نظر او را که فقط می‌توان به آلمانی و یونانی به فلسفه اندیشید، محکوم کرده و دلیلی بر نفوذ اندیشۀ نازی بر او می‌داند، ولی در مورد آدورنو سکوت می‌کند. آدورنو در آثار خود کوشیده است تا ناهمسانی و عدم توافق میان ابژه، چنانکه در خود هست و چنانکه به بیان در می‌آید، نشان دهد. او همواره از ارائۀ معناهای کلی طفره می‌رفت؛ زیرا چنین معناهایی را اقتدارگرا می‌دانست. او همواره از «مجازها»، «شکل‌ها»، «تصویرها»، «منشورها» و «الگوها» حرف می‌زد تا نشان دهد که آنچه می‌گوید کامل و نهایی نیست.
بابک احمدی کلنجار رفتن با دشواری‌های زبان و سبک آدورنو را بارها دشوارتر از شناخت پیچیدگی‌های زبان هگل می‌داند. به گفتۀ او، «کسی‌که بخواهد روشن کند آدورنو چه گفته و بکوشد تا حرف‌هایش را خلاصه بگوید، در رویارویی با نوشته‌های او گاه به منتهای ناامیدی خواهد رسید. برعکس، تأویل‌کنندۀ اندیشه‌هایش، یعنی کسی‌که در پی معناهای باطنی متون او برآید و این را هم از خود او آموخته باشد، در جریان ادراک نوشته‌هایش ناچار خواهد شد خود دست به ابداع معناها بزند، در این آثار نمونه‌هایی برای بیان اندیشه خواهد یافت.
باوجوداین، کارل پوپر که از او به‌عنوان قهرمان مکالمۀ باز فلسفی و مدافع حجت منطقی یاد می‌کنند، در پی مناظره‌ای فلسفی با آدورنو و هابرماس در مقاله‌ای با عنوان «خرد یا انقلاب» (۱۹۷۰) پیروان نظریۀ انتقادی را محکوم کرد که خیلی ساده حرف‌های مبتذلی می‌زنند، ولی با زبانی پرسروصدا. حتی در مورد هابرماس هم در آن مقاله نوشت: «بیشتر چیزهایی که او می‌گوید، به گمان من مبتذل و پیش‌پاافتاده است. بقیه هم خیلی ساده غلط است.»
اثر کلی صنعت فرهنگ‌سازی، ضد روشنگری است
آدورنو معتقد بود که نوید روشنگری ایمان به پیشرفت علمی و عقلانی و گسترش آزادی‌های انسان به کابوس تبدیل شده است و علم و عقلانیت برای ازبین‌بردن آزادی انسان به کار رفته است. او می‌گوید: «اثر کلی صنعت فرهنگ‌سازی، اثر ضد روشنگری است که در آن روشنفکری -همان سلطۀ فنی و تکنیکی پیشرفته- به عامل عوام فریبی توده‌ها و وسیله‌ای برای ممانعت از هشیاری تبدیل می‌شود. روشنفکری مانع رشد افراد خودمختار و مستقلی می‌شود که هشیارانه برای خود تصمیم می‌گیرند و قضاوت می‌کنند. همچنین روشنگری مانع تلاش‌های انسان برای رهایی است. انسان برای این آزادی تا حدی که نیروهای مثبت این عصر اجازه می‌دهد، کاملاً آمادگی دارد.»

 

ادامه دارد…
بخش قبلی | بخش بعدی
Share.
Leave A Reply

Exit mobile version