نویسنده: محمدعاصم اسماعیل­زهی

کاپیتالیزم

بخش چهارم

فئودالیزم، ریشۀ سرمایه‌داری
سرمایه‌داری از فئودالیزم اروپا نشئت گرفت و تا قرن دوازدهم، کمتر از پنج درصد جمعیت اروپا در شهرها زندگی می‌کردند. کارگران ماهر در شهر زندگی می‌کردند؛ اما به‌جای یک دستمزد واقعی، فقط معاش خود را از اربابان فئودال دریافت می‌نمودند.
دراین‌بین، اکثر کارگران، بردۀ اشراف زمین‌دار بودند. بااین‌وجود، در اواخر قرون‌وسطی و با افزایش شهرهایی که مراکز صنعت و تجارت تلقی می‌شدند، افزایش شهرنشینی به لحاظ اقتصادی اهمیت بیشتری پیدا کرد.
پیدایش دستمزد واقعی که در معاملات و تجارت ارائه می‌شد، افراد بیشتری را تشویق کرد تا به شهرها مهاجرت کنند، جایی که می‌توانستند به‌جای امرار معاش در ازای کار، پول بیشتری دریافت کنند.
دختران و پسران اضافۀ خانواده‌ها که باید به کار گماشته می‌شدند، حال می‌توانستند در شهرهای تجاری منابع درآمد جدید پیدا کنند. کودکان کار بخشی از توسعۀ اقتصادی شهرها به شمار می‌رفتند، به همان اندازه که برده‌ها بخشی از زندگی روستایی بودند.[1]
مرکانتیلیزم جایگزین فئودالیزم می‌شود
مرکانتیلیزم  (Mercantilism)به‌تدریج جایگزین سیستم اقتصادی فئودالی در اروپای غربی و در قرن‌های شانزدهم تا هجدهم به سیستم اقتصادی اولیۀ تجارت تبدیل شد.
مرکانتیلیزم در قالب تجارت بین شهرها آغاز شد؛ اما معاملات لزوماً رقابتی نبودند. در ابتدا، هر شهر دارای محصولات و خدمات بسیار متفاوتی بود که به‌تدریج و به‌مرورزمان با تقاضا یکسان‌سازی (Homogenization)  شد.
بعد از یکسان‌سازی کالاها، تجارت در حلقه‌های وسیع‌تر و گسترده‌تری انجام می‌گرفت: شهر به شهر، بخش به بخش، ولایت/استان به ولایت/استان و سرانجام ملت به ملت.
هنگامی که کشورهای متعدد شروع به ارائۀ کالاهای مشابهی برای تجارت کردند، تجارت هم تبدیل به یک مزیت رقابتی شد و در قاره‌ای که دائماً در جنگ گرفتار می‌شد، حس شدید ناسیونالیزم به این مسئله هم دامن می‌زد.
استعمار دوشادوش مرکانتیلیزم شکوفا شد؛ اما ملت‌هایی که جهان را مستعمرۀ خود می‌کردند، تلاشی برای افزایش تجارت نداشتند. بیشتر مستعمرات با سیستمی اقتصادی تنظیم شده بود که نشان از فئودالیزم داشت و کالای خام را به سرزمین مادری باز می‌گرداند.
به‌عنوان‌مثال، مستعمرات انگلستان در آمریکای شمالی مجبور بودند محصول تمام‌شده را با چیزی شبیه به ارز خریداری کنند که البته اجازۀ تجارت با سایر ملل را به آن‌ها نمی‌داد.
این آدام اسمیت  (Adam Smith)بود که متوجه شد که مرکانتیلیزم، نیرویی برای توسعه و تغییر نیست، بلکه یک سیستم عقب‌گردکننده است که بین ملل مختلف ایجاد عدم تعادل می‌کند و آن‌ها را از پیشرفت بازمی‌دارد. ایده‌های او در مورد بازار آزاد، جهان را به‌سوی سرمایه‌داری هدایت کرد.[2]
اهمیت اخلاق در اقتصاد
همراه با جهانی شدن و توسعۀ اقتصادی کشورها، اخلاق اقتصادی، اهمیت بی چون و چرائی به خود گرفته است. برای رسیدن به یک جامعۀ سالم و متعادل و همچنین برای رسیدن به یک توسعۀ پایدار ارزش‌های اخلاقی و اجتماعی شرط اساسی است که بایستی در جامعه حاکم باشد.[3]
اخلاق در عام، یک مجموعه از اصول، به منظور تشخیص یک چیز خوب و درست از یک چیز بد و اشتباه است.
یا می‌توان یک تعریف کاربردی بسیار ساده و در عین حال بسیار پویا را برای اخلاق ارائه داد.
اخلاق عبارت است از روندی که تشخیص می‌دهد چه چیزهایی رفاه انسان را تشکیل داده و برای تشویق آن‌ها توضیح می‌دهد که چه رفتاری لازم است و چه تصمیمی بایستی گرفته شود.[4]
اخلاق در جوامع، در کنار کمک به تحقق عادت‌ها، به فعالیت‌های اقتصادی نظم می‌بخشد.
اخلاق باید بر اقتصاد غالب باشد و همچنین بایستی اقتصاد نیز اخلاق را نامعتبر نداند و در حقیقت نمی‌توان هیچ‌یک را از دیگری جدا نگه ‌داشت. افراد زیادی معتقد هستند که مشکلات اخلاقی موجود در جهان نشأت گرفته از مسائل اقتصادی است. مشکل اساسی بین اقتصاد و ارزش‌های اخلاقی بسیار پیچیده است. این مشکل صرفاً مشکل نظری نیست؛ بلکه یک مشکل عملی نیز هست. اخلاق در کار نشان‌دهندۀ ارتباط تنگاتنگ و نزدیک بین اخلاق و اقتصاد است. در حقیقت اخلاق در کار یک سیستمی است که به بررسی درست بودن امکانات تولید شده در دنیای کسب و کار می‌پردازد. بنابراین با هدف رسیدن به اهداف اقتصادی، اخلاق به‌عنوان یک وسیله تا مربوط مورد سوء استفاده قرار گرفته است. هر نظام اقتصادی که بخواهد در نبود قوانین حقوقی، اخلاقی و وجدان به فعالیتش ادامه دهد به طور یقین با تزلزل مواجه خواهد شد و در نهایت به فروپاشی آن نظام خواهد انجامید. چنان‌چه در روابط اقتصادی، قوانین اخلاقی مورد توجه قرار نگیرد در این صورت، در زندگی اجتماعی قوانین جنگل حاکم می­شود.[5]
باید اقتصاد، برای رسیدن به اهداف اخلاقی، نقش بسزائی داشته باشد. ارزش‌های اخلاقی علاوه بر قوانین اقتصادی با سایر قوانین نیز در ارتباط است. چنان‌چه قوانین اخلاقی مرتبط با اقتصاد وجود نداشته باشد، ارزش‌های اقتصادی معنایی پیدا نخواهد کرد. هم ارزش‌های اخلاقی و هم ارزش‌های اقتصادی بر اساس نیازهای انسان با هم تطبیق می‌یابند و با هم همکاری می‌کنند و هر کدام برای دیگری پایه و مبنائی را تشکیل می‌دهد.
رابطه‌ای که بین تئوری و کاربردش و همچنین علم و هنر وجود دارد چنین رابطه‌ای نیز ما بین اقتصاد و اخلاق وجود دارد. امروزه کشورهای صنعتی اهمیت بیش از اندازه‌ای برای رسیدن به برتری اقتصادی می‌دهند و همین علت باعث شده که ارزش‌های اخلاقی اهمیت خود را از دست داده‌اند. اما از طرفی حفظ تعادل در منافع گروه‌های مختلف در اقتصاد نقش اخلاق در اقتصاد را پر رنگ کرده است. در اقتصاد، اخلاق بر اساس ارزش‌هایی هم چون آزادی شخصی، آزادی بازار و مسئولیت در برابر گروه‌های ذی‌نفع بر پا شده است.
در حقیقت اخلاق یک موضوع بر پایۀ اعتماد است و تمامی کشورها باید به همدیگر اعتماد داشته باشند و به منافع همدیگر احترام بگذراند.[6]
ادامه دارد…
بخش قبلی | بخش بعدی

[1]. صداقت، پرویز، گذر از فئودالیسم به سرمایه‌داری، ص۶۶، مترجم: تدین، احمد، سال چاپ: ۱۳۵۹هـ، نشر تهران.

[2]. صداقت، پرویز، گذر از فئودالیسم به سرمایه‌داری، ص۶۶، مترجم: تدین، احمد، سال چاپ: ۱۳۵۹هـ، نشر تهران. و جی لانز، توبیاس، فراسوی کاپیتالیسم وسوسیالیسم: قرائتی نوین از آرمان‌های کهن، ص۷۲۳، مترجم: شربتی، وحید، حیدری، محدثه، سال چاپ: ۱۳۹۷هـ، نشر دنیای اقتصاد.

[3]. آمارتیا، سن، اخلاق و اقتصاد، ص۵۵، مترجم: فشارکی، حسن، تهران، نشر شیرازه، چاپ اول:۱۳۷۷هـ.

[4]. زیوداری، مهدی، تقابل اخلاق ایمانی و اخلاق سرمایه‌داری و شکل‌گیری نظام‌های اقتصادی، ص۱۹۳، مرکز مطالعات تکنولوژی دانشگاه صنعتی شریف، سال چاپ: ۱۳۸۶ هـ – ایران.

[5]. همان.

[6]. آلوی، جیمز، تاریخچه‌ای از علم اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی، ص۷۳۲، مترجم: نعمتی، علی، پائیز ۱۳۸۴هـ، تهران.

Share.
Leave A Reply

Exit mobile version