نیهیلیزم پسامدرن ارکان سوژهانگاری[1] مدرن را متزلزل کرده است و این امر موجب بروز اختلال جدی در ارتباط میان فرد و اجتماع در جامعۀ مدنی نئولیبرال-سرمایهداری شده و نوعی هرجومرج و بحران گستردۀ اخلاقی پدید آورده است.
بحران و هرجومرج اخلاقی ناشی از نیهیلیزم پسامدرن با بحران اخلاقی و نسبیانگاری نشأت گرفته از نیهیلیزم رنسانسی تفاوت اساسی دارد.
بحران اخلاقی نیهیلیزم رنسانسی مربوط به مقطع آغاز سوژهانگاری مدرن بوده و وجه سلبی و انتقادی آن متوجه نیهیلیزم تئوسانتریک بوده است، اما نیستانگاری پسامدرن با متزلزلکردن سوژهانگاری مدرن و سیر آن بهسوی فروپاشی سوژهمدرن و مدل اخلاقی مبتنی بر آن بحرانی فراگیر و هرجومرج اخلاقی تمامعیاری را پدیدار کرده است و بیشازپیش آن را تشدید میکند. نیهیلیزم پسامدرن هر نوع اخلاقیات و نظام اخلاقی ثابت و مبتنی بر احکام مطلق را انکار میکند و بهنحوی منكر وجود هر نوع قاعده و حکم اخلاقی یا نیاز به پیروی از نظام اخلاقی در زندگی بشری است، حال آنکه نیهیلیزم رنسانسی فقط به نقادی اخلاقیات تئوسانتریک قرون وسطایی میپرداخت و وجه اصلی آن انکار هر نوع حکم و قاعده و نظام اخلاقی نبود. بحران و هرجومرج انحطاطی نیستانگاری پسامدرن نشان فروپاشی غرب مدرن و نمادی از انحطاط و زوال و سیر بهسوی انقراض نهایی است و بدون هر نوع چشمانداز ایجابی و بهشدت مأیوس و سیاه و پوچانگار است. نیهیلیزم پسامدرن از رمقافتاده، ناامید، سیاهاندیش، مضطرب، خسته و مأیوس است و چشماندازی فراروی خود نمیبیند.
به صورت فهرستوار میتوان مؤلفههای اصلی نیهیلیزم پسامدرن را اینگونه آورد:
۱. نیهیلیزم پسامدرن محصول تطور و بسط نیهیلیزم اومانیستی تا آخرین مرحلۀ آن است. نیهیلیزم پسامدرن صبغۀ خودویرانگر دارد؛
۲. در نیهیلیزم پسامدرن سوژهانگاری مدرن بهطور عمیق متزلزل شده است و انکار میشود؛
۳. در نیستانگاری پسامدرن همۀ انواع نظامهای اخلاقی و نفس اعتقاد به اخلاق و پایبندی به آن انکار میشود. بر این اساس همۀ صور نظامهای اخلاقی نیز نفی و انکار میشود؛
۴. در نیهیلیزم پسامدرن تزلزلی جدی در رابطه میان فرد سوژۀ نفسانی فردی یا همان صورت فردی نفس آماره با دیگر انسانها و محيط اجتماعی پدیدار میشود که ارکان جامعۀ مدنی غرب مدرن را متزلزل میکند. ریشۀ این بحران در تزلزل سوژهانگاری در پسامدرن است که بهویژه در صورت بسوردیستی نیهیلیزم پسامدرن تعمیق میشود و تشدید میگردد و شیوع پیدا میکند؛
۵. نیستانگاری پسامدرن عرصۀ جولان نوعی هرجومرج معرفتشناختی و رواج نسبیانگاری و نوسوفسطاییگری است که با نسبیانگاری و هرجومرج نیهیلیزم رنسانسی مبنائاً تفاوت دارد؛
۶. رواج گستردۀ بیمعنایی نسبیانگاری فروپاشی چارچوبها و غلبۀ اضطراب معرفتشناختی-اخلاقی (اضطراب متافیزیکی) و زمینهسازی برای بسط و شیوع بحران هویت در انسانها؛
۷. نیهیلیزم پسامدرن به علت جوهر نسبیانگار و نوسوفسطاییاش هر نوع باورمندی و یقین و سازمان ثابت اعتقادی و پایبندی به آنها را تحت عنوان جزماندیشی انکار، استهزا و تخریب کرده است و نفی میکند؛
۸. نیهیلیزم پسامدرن به انکار مفروضات مبنایی و مؤلفههای بنیادین عالم مدرن میپردازد. در واقع در نیستانگاری پسامدرن اصلیترین وجوه غرب مدرن در قلمروهای نظری و عملی رد و انکار میشود و نوعی شکاکیت نسبت به آنها حاکم میگردد. وجه اصلی نیستانگاری پسامدرن وجه سلبی است. به علت همین رویۀ مخرب پسامدرنیته نسبت به اصول و مفروضات عالم مدرن آن را نیهیلیزم خودویرانگر نامیدهایم.
۹. نیهیلیزم پسامدرن در ظهور عینی خود دو وجه اساسی دارد:
الف: از یک سو در هیئت مدینۀ بحرانزده پسامدرن نوعی ساختار توتالیتر پیچیده و کنترلگر، اما در عین حال ناتوان، ناکارآمد و خودویرانگر را در قالب بوروکراسی انگلی و عریض و طویلی فعلیت میبخشد و از طریق آن نوعی استبداد توتالیتر نئولیبرال را اعمال میکند.
ب: از سوی دیگر در هیئت نوعی رویکرد نوسوفسطایی معناگریزِ نسبیانگارِ شکانگار ظاهر میشود و با طوفانی از اضطراب متافیزیک تمامی ارکان مؤلفههای وجودی عالم مدرنِ مفروضات و رئوس هویتی مدرنیته را به چالش میکشد و انکار و نفی میکند و به تدریج در هیئت نوعی نوسوفسطاییگری مخرب بر همۀ شئون وجودی غرب مدرن استیلا مییابد و ضمن ناکارآمد و عقیمکردن کامل ساختار توتالیتر کنترلگر، همۀ وجوه و ظهورات (الف و ب) نيهيليزم پسامدرن را با تعمیق رویکرد خودتخریبی و خودویرانگری نابود میکند.
ارکان و مؤلفههای بنیادین نیهیلیزم پسامدرن را میتوان با ویژگیهایی چون سيطرۀ نسبیانگاری معرفتشناختی و اخلاقی، انکار وجود حقیقتِ ثابت، انکار مؤلفههای اصلی هویتی مدرنیته و غرب مدرن، ظهور تزلزل در وجوه اصلی و پایهای عالم مدرن، سیطرۀ شکانگاری پسامدرن، تزلزل جدی در سوژهانگاری مدرن، آغاز فروپاشی سوبرکتیویته در نظر و عمل، نبود معنا و سيطرۀ نوعی بیمعنایی و معناگریزی توصیف کرد و توضیح داد.
نیهیلیزم پسامدرن که تقریباً به تدریج از دو دهۀ پایانی سدۀ نوزدهم ظاهر شده است، در سدۀ بیستم تحقیقاً فعلیت و تسلط تام یافته است. نیستانگاری پسامدرن در سیر بسط خود در سدۀ بیستم بیش از پیش، جوهر ابسورد خود را ظاهر کرده است، به گونهای که دیگر میتوان گفت: از دهۀ ۱۹۸۰م به بعد نیهیلیزم ابسورد در مقام حاکم تمامعیار مدينۀ بحرانزدۀ پسامدرن ظاهر شده است و نیستانگاری پسامدرن پیش از پیش خود را در سیمای نیهیلیزم ابسورد و در ذیل ابسوردیته نشان میدهد و در این فعلیتبخشی به خویشتن، خود و به تبع آن عالم مدرن و فراتر از آن کل تاریخ غرب را نابود میکند.