با توجه به مطالب پیشین و چگونگی تعیین خلیفه، میتوان گفت که در این زمینه سه روش اساسی وجود دارد.
۱. بیعت
علامه ابن خلدون ـ رحمه الله تعالی ـ مینویسد:
«بدان که بیعت، پیمان و تعهد بر اطاعت است؛ گویا بیعتکننده با امیر خود پیمان میبندد که رأی و امور مسلمانان را به او واگذار کند و در هیچ امری با وی منازعه ننماید، و در خوشی و ناخوشی از او اطاعت کند.»»
در گذشته، برای اظهار این تعهد، بیعتکنندگان دستهای خود را در دست امیر میگذاشتند که این عمل، به قرارداد میان فروشنده و خریدار شباهت داشت.[1]
۲.واگذاری خلافت به یک شخص (استخلاف)
همان کاری که حضرت ابوبکر صدیق ـ رضی الله تعالی عنه ـ انجام داد؛ چنانکه حضرت عمر ـ رضی الله تعالی عنه ـ را با این عهد به خلافت گماشت:
«بسم الله الرحمن الرحیم. این عهدی است که ابوبکر بن ابیقحافه در واپسین لحظات زندگی دنیا، هنگامی که در آستانهٔ خروج از آن بود، و در نخستین لحظات آخرت، هنگامی که در آستانهٔ ورود به آن قرار داشت، نگاشت… من پس از خود، عمر بن خطاب را به عنوان خلیفهٔ شما برگزیدم؛ سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید. من دربارهٔ خداوند سبحانه و تعالی، رسول او، دین او، خودم و شما جز خیر نخواستهام و در این زمینه کوتاهی نکردهام. اگر او به عدالت رفتار کند، این همان چیزی است که من دربارهٔ او میدانستم و بدان باور داشتم، و اگر جز این عمل کند، هر انسانی در برابر اعمال خود مسئول خواهد بود. من جز خیر اراده نکردهام و از امور غیب آگاهی ندارم. ﴿وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ﴾ [الشعراء: ۲۲۷]. والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته.»[2]
این روایت را ابن ابی شیبه در تاریخ المدینة نقل کرده است.
۳. روش سوم
روش سوم آن است که حاکم پیشین، مسئولیت تعیین خلیفه را به گروه مشخصی واگذار کند تا آنان از طریق مشورت، امام جدید را انتخاب نمایند. حضرت عمر ـ رضی الله تعالی عنه ـ این مسئولیت را به شورایی متشکل از شش تن از صحابهٔ کرام سپرد و آنان از میان خود، حضرت عثمان ـ رضی الله تعالی عنه ـ را برگزیدند.
چنانکه در حدیث طولانی میمون آمده است، آنان گفتند:
«ای امیر مؤمنان! وصیت کن و برای خلافت شخصی را تعیین نما.»
حضرت عمر ـ رضی الله تعالی عنه ـ فرمود:
«من کسی را شایستهتر از این شش نفر برای این مسئولیت نمیبینم؛ همان کسانی که رسول الله ـ صلی الله تعالی علیه وسلم ـ تا هنگام رحلت از آنان راضی و خشنود بود.»
سپس نامهای حضرت علی، حضرت عثمان، حضرت زبیر، حضرت طلحه، حضرت سعد و حضرت عبدالرحمن ـ رضی الله تعالی عنهم ـ را یاد کرد و فرمود:[3]
«عبدالله بن عمر نیز همراه این گروه باشد؛ نه از آن جهت که در تصمیمگیری سهمی داشته باشد، بلکه تنها برای آرامش خاطر او.»
۴. روش غلبه و استیلا
این روش، یک شیوهٔ اضطراری است که از راه زور و قدرت تحقق مییابد؛ بدین معنا که شخصی با اتکا به قدرت بر مردم مسلط شود و آنان را به اطاعت و پیروی از خود وادار سازد. در این صورت نیز امامت برای چنین شخصی ثابت میشود و اطاعت از فرمان او بر مردم واجب دانسته میشود.
نمونهٔ این روش، خلافت و حکومت عبدالملک بن مروان است که از فرمان عبدالله بن زبیر ـ رضی الله تعالی عنه ـ سرپیچی کرد، او را به شهادت رساند و بر شهرها و مردم مسلط گردید. در نتیجه، مردم ناگزیر شدند، خواه با رضایت و خواه بدون رضایت، با او بیعت کنند و او را به عنوان امام و حاکم بپذیرند.