هرگاه بحث اقلیت مطرح میشود، دو نوع اقلیت در ذهن تداعی میشود: یکی اقلیتی که غالباً مظلوم است و حقوق آن پایمال میشود، و دیگری اقلیتی که در رأس قدرت قرار دارد و بر اکثریت جامعه حاکم است. در حقیقت دولت میان امواج حاکمیت اقلیت مسلط و طوفان مظلومیت اقلیت محکوم گرفتار است، در حالیکه اکثریت جامعه زندگی عادی و آرام خود را سپری میکند. هرچند به صورت غیرمستقیم، نارضایتی از اقلیت حاکم به بدنه جامعه نفوذ میکند و به حکومت بازتاب مییابد، اما اکثریت همچنان بخش آرام جامعه است.
در یادداشتهای قبلی نیز از اقلیتهای حاکم یاد شد؛ مانند پارلمان و غیره، اما تمرکز اصلی بر یک اقلیت قدرتمند است که «قوه اجرائیه» نام دارد.
پارلمان تنها در میدان رقابتهای سیاسی و تصمیمات ملی حضور قوی ندارد، بلکه بالاتر از آن قوه اجرائیه قرار دارد که مسئول تطبیق قوانین و فرمانهای حکومت و اعمال قدرت در سطح جامعه است.
قوه اجرائیه یکی از ابزارهای مهم اجرای حاکمیت اقلیت است. در این بخش، قدرت اصلی در دست گروه کوچکی قرار دارد که در نظام ریاستی رئیسجمهور و در نظام پارلمانی صدراعظم یا نخستوزیر آن را در اختیار دارند و از آن استفاده میکنند.
این گروه کوچک دارای قدرت بزرگ است که در ادامه توضیح داده میشود.
در برخی کشورها تلاشهایی برای کاهش قدرت این نهاد صورت گرفته است، اما تاریخ نشان داده است که تمرکز بیش از حد قدرت در یک دست (مانند پادشاهان یا دیکتاتورها) نتایج منفی به همراه داشته است، زیرا شرایط داخلی و روابط خارجی به یک قوه اجرائیه قوی و توانمند نیاز دارد، نه حکومتی که حقوق مردم را پایمال کند.
تقویت قوه اجرائیه و افزایش قدرت آن در برخی موارد به عنوان نشانه ناکامی دوره پارلمانی تلقی شده است. افزایش قدرت اجرائیه باعث ایجاد بحران میان قوه مقننه و اجرائیه میشود، بهطوری که هر دو برای حفظ قدرت خود رقابت میکنند و در نتیجه در بسیاری موارد قوه اجرائیه بر پارلمان برتری مییابد.
قوه اجرائیه نه تنها در چارچوب خود قدرت دارد، بلکه در امور مربوط به قوه مقننه نیز تأثیر قابل توجهی دارد؛ مانند بودجه، قانونگذاری و سایر امور.
قوه اجرائیه میتواند مقررات اداری تصویب کند که تعداد آنها حتی از قوانین تصویبشده توسط پارلمان بیشتر است. در حالی که پارلمان سالانه حدود ۸۰ قانون تصویب میکند، تصمیمات و دستورات اجرائیه تقریباً ۳۰ برابر آن است.
اگرچه پارلمان این تصمیمات را بررسی، اصلاح یا رد میکند، اما قوه اجرائیه نقش تعیینکننده دارد. رئیسجمهور یا نخستوزیر میتواند توجه پارلمان را به موضوعات خاص جلب کند تا قوانین مربوطه تصویب شوند. در عین حال، کنگره نیز از طریق حق وتو میتواند نقش مهمی ایفا کند. زمانی که تصمیمات اجرائیه به شکل قوانین درمیآیند، قدرت بیشتری به این قوه داده میشود و در برخی موارد مرکز قانونگذاری از پارلمان به قوه اجرائیه منتقل میگردد.
به این ترتیب، قوه اجرائیه بخش اساسی قانونگذاری را در اختیار میگیرد. البته در کشورهایی که ادعای دموکراسی دارند، روشها متفاوت است، اما نتیجه تقریباً یکسان میباشد.
پس از انتخاب رئیسجمهور یا نخستوزیر، معمولاً تغییرات گستردهای در سطوح بالای اداری ایجاد میشود تا افراد مورد اعتماد حکومت جدید جایگزین شوند. این روند نیز نشانهای از حاکمیت اقلیت است.
احزاب
در ادامه بحثهای «حاکمیت اقلیتها بر سر اکثریت»، به موضوع حاکمیت احزاب میپردازیم و چگونگی ساختار و سایر جنبههای آن را توضیح میدهیم:
احزاب از اقلیتها یا گروههای کوچک تشکیل میشوند. در درون این اقلیت، یک اقلیت دیگر نیز وجود دارد که رهبر حزب و برخی اعضای قدرتمند آن هستند. درباره تشکیل حزب و امور حزبی در میان طرفداران دموکراسی یک نظر واحد وجود ندارد؛ زیرا این یکی از مسائلی است که مطرح میشود که آیا احزاب واقعاً میتوانند نماینده مردم باشند یا نه؟ آیا نظام حزبی مفید است یا فاسد؟
طرفداران تشکیل احزاب بر این باورند که:
1: رأیگیری منظم و برنامهریزیشده تأثیر مثبت بر اهداف حکومت دارد؛ بنابراین تشکیل احزاب ضروری است
2: احزاب گروهها را سازماندهی میکنند، آنها را آموزش میدهند، آگاهی سیاسی میبخشند و باعث تحریک رأی عمومی مردم میشوند.
3: نظام حزبی برای حکومتی که بر اساس نمایندگی استوار است یک پایه قوی و ضروری است؛ زیرا نظام نمایندگی برای ارائه برنامههای خود به احزاب نیاز دارد تا مردم بر اساس همین برنامهها به آنها رأی دهند.
4:به گفته یکی از منتقدان دموکراسی «هیشلز»، دموکراسی بدون سازماندهی ممکن نیست و سازماندهی کار احزاب است.
اما نقدهای زیادی بر حزبگرایی وارد شده است، از جمله:
1: اگر بگوییم احزاب نمایندگان واقعی افکار عمومی هستند، این اغراق است. تجربه نشان داده که چنین نیست.
2:هرچند احزاب ستونهای دموکراسیاند، اما جای شک و نقد دارند، زیرا:
الف) یک اقلیت آن را در کنترل خود میگیرد و عمدتاً برای منافع خود تلاش میکند.
ب) پشت اصول دموکراسی پنهان میشود.
ج) با یکدیگر رقابت میکنند.
د) اعضای حزب حتی اگر برخلاف منافع عمومی باشد، برای منافع شخصی خود تلاش میکنند.
۳- بدتر از این انتقادات، سخن «بارتیلوئی» است که گفته بود: «احزاب آفت دموکراسیاند»
۴- بدترین سخن، گفته «لرد هالیفاکس» است که سه قرن پیش گفته بود: «بهترین حزب، اگر دموکراسی معیار باشد، تا حدی دسیسه علیه ملت است.»
دوست داشتن احزاب و انتقاد از آنها دو موضوع متضاد نیستند؛ زیرا از یک سو احزاب ستونهای دموکراسیاند و از سوی دیگر آفت آن. این دوگانگی خود نتیجه نظام دموکراسی است.
دموکراسی به احزاب نیاز دارد؛ زیرا اگر انتخابات به صورت فهرستی یا بر اساس نظام اکثریت یا نسبی انجام شود، تنها احزاب میتوانند فهرست ارائه کنند. حتی اگر این فهرست از افراد مستقل تشکیل شود، باز هم در قالب حزب قرار میگیرد. تجمع افراد در جلسات حزبی و حضور در فهرستها نشاندهنده حزبی بودن آنهاست.
در اینجا به یک نکته مهم اشاره میشود که نشاندهنده اقلیت بودن احزاب است:
روشن است که تعداد کمی از مردم عضو احزاب میشوند؛ زیرا عضویت در حزب به دلیل مشکلات و محدودیتهای سیاسی، در میان سیاستمداران محبوبیت زیادی ندارد. سیاستمداران به دنبال دردسر نیستند و به راحتی وارد تعهدات سنگین نمیشوند. این مسئله یکی از نشانههای اقلیت بودن احزاب است.
در ایالات متحده، روند عضویت در احزاب با جاهای دیگر متفاوت و پیچیدهتر است. در احزاب آمریکایی، افراد باید برای رأی دادن به حزب مورد نظر خود ثبتنام کنند. در همین مرحله نیز نشانههایی از اقلیت بودن دیده میشود؛ زیرا اعضای اصلی حزب حضور دائمی و کلیدی دارند و کنترل امور در دست آنان است. تعداد اعضای مهم حزب محدود است که چهره اقلیت بودن حزب را نشان میدهد. به عبارت دیگر، احزاب در آمریکا به عنوان اقلیت شناخته میشوند.
افرادی که احزاب را اداره میکنند و امور آن را پیش میبرند «ماشینهای سیاسی» یا ابزارهای سیاسی نامیده میشوند که یک سیستم خاص را بر اساس سلطه اقلیتهای کوچک در حزب اجرا میکنند.
در آمریکا هر شهر ماشین سیاسی خاص خود را دارد؛ حتی روستاها نیز ابزارهای سیاسی خود را دارند. سیاستمداران به نظم کامل در کار خود اهمیت میدهند و کنترل این ابزارهای سیاسی را مهمتر از حل مسائل عمومی میدانند. به عبارت دیگر، گروه اقلیتی حزب منافع حزب را بر منافع کشور ترجیح میدهد.
علاوه بر این ابزارهای سیاسی، در حزب یک حلقه بسیار محدود و کمنفوذ نیز وجود دارد که رهبری حزب نامیده میشود.
در سال ۱۹۱۹ میلادی، گروهی از حزب محافظهکار بریتانیا گزارشی تهیه کردند که در آن آمده بود: پذیرش سیاستهای حزب از حقوق خاص رهبر حزب است. رهبر حزب نیز حق دارد تصمیمات کنگره سالانه حزب را بپذیرد یا رد کند. این موضوع مربوط به دهه پنجاه این قرن است. رهبر حزب کارگر بریتانیا «تونی بلیر» نیز به دلیل اتکا به مشاورانش مورد انتقاد قرار گرفته بود.
«لاسکی» درباره آمریکا میگوید که هر دو حزب بر محور مردم ساخته شدهاند نه بر اساس ایدهها. واضح است که رهبر حزب شخص اول است و اطراف او جمع میشوند و نظرات او را میپذیرند؛ با این حال پشت پرده افرادی وجود دارند که حتی از رهبر نیز قدرت بیشتری دارند.
اگر به حزب در پارلمان نگاه کنیم، میبینیم که گروههای کوچکی در آن وجود دارند. اعضای پارلمان بر احزاب قدرت ویژهای دارند. نمونه آن دو حزب بزرگ بریتانیا است.
در پارلمان، یک گروه کوچک وجود دارد که قبلاً به آن اشاره شد. هر حزب در پارلمان یک کمیته اجرایی دارد که توسط گروه کوچکی با قدرت زیاد اداره میشود. این کمیته زمانی که حزب در قدرت باشد، دولت را تشکیل میدهد. در سیستم پارلمانی مانند بریتانیا، حزب رقیب در پارلمان «حکومت سایه» تشکیل میدهد.
در بسیاری از کشورها، حلقههای اقلیت اشکال دیگری نیز دارند؛ مثلاً در داخل حزب یک رهبری حاکم وجود دارد، اما علاوه بر آن یک دفتر سیاسی نیز هست که تعداد کمی از اعضا در آن حضور دارند. در همین دفتر سیاسی نیز یک گروه کوچک با قدرت زیاد وجود دارد. به طور خلاصه، در هر حالت، سازماندهی حزب بر اساس تشکیل قدرت اقلیت است.
حزب در مقایسه با جمعیت کل، یک اقلیت است. فعالان حزب در مقایسه با همه اعضا و هواداران حزب، تعداد کمی هستند. در میان همین فعالان نیز حلقههای دیگری از اقلیت وجود دارد. پرسش این است که حزب چگونه در چنین حلقههایی خود را نماینده مردم میداند؟ اگر واقعاً نماینده مردم باشد، آیا میتوان گفت مردم واقعاً از طریق احزاب حکومت میکنند؟
ما دیدیم که حتی اعضای حزب نیز حاکم نیستند. در این زمینه مشکل بزرگ دموکراسی این است که برای فعالیت و اجرای کارها به احزاب اقلیتی نیاز دارد. اگر از فساد احزاب صحبت کنیم، باید گفت که تشکیل حزب در هر نوع حکومتی با نوعی فساد همراه است؛ زیرا دموکراسی برای فعالیت خود به ابزارهای ناقص نیاز دارد.