نویسنده: محمد داود یوسفی اسحاقزهی
اسلام و دموکراسی (بخش: ۱۰)
احزاب
احزاب از گروه‌های اندک یا اقلیت‌ها تشکیل شده‌اند. در درون این اقلیت نیز اقلیت کوچک‌تری وجود دارد که شامل رهبر حزب و شماری از اعضای بانفوذ آن است. دربارهٔ تشکیل حزب و نقش آن، میان طرفداران دموکراسی اتفاق نظر وجود ندارد؛ زیرا یکی از پرسش‌های اساسی این است که آیا احزاب واقعاً می‌توانند نمایندهٔ مردم باشند یا خیر؟ همچنین این پرسش مطرح است که آیا نظام حزبی سودمند است یا فسادآور؟
طرفداران تشکیل احزاب بر این باورند که:
رأی‌دهی سازمان‌یافته و برنامه‌ ریزی‌شده تأثیر مثبتی بر تحقق اهداف حکومت دارد؛ ازاین‌رو تشکیل احزاب ضروری است.
احزاب گروه‌ها را سازمان‌دهی و تربیت می‌کنند، آگاهی سیاسی را افزایش می‌دهند و مردم را به مشارکت در رأی‌گیری تشویق می‌کنند.
نظام حزبی برای حکومتی که بر پایهٔ نمایندگی استوار است، بنیادی ضروری و نیرومند به شمار می‌رود؛ زیرا چنین نظامی برای ارائهٔ برنامه‌های خود به مردم به احزاب نیاز دارد تا مردم نیز بر اساس همان برنامه‌ها به آنان رأی دهند.
به گفتهٔ یکی از منتقدان دموکراسی، «هیشلز»، دموکراسی بدون سازمان‌دهی ممکن نیست و سازمان‌دهی وظیفهٔ احزاب است.
انتقادها از حزب‌گرایی
انتقادهای فراوانی بر نظام حزبی وارد شده است، از جمله:
اگر گفته شود که احزاب نمایندگان واقعی افکار عمومی هستند، این ادعایی اغراق‌آمیز است؛ زیرا تجربه نشان داده که چنین نیست.
هرچند احزاب از ارکان دموکراسی به شمار می‌روند، اما جای تردید و انتقاد دربارهٔ آنها وجود دارد، زیرا:
الف) در عمل تحت سلطه و کنترل گروهی اقلیت قرار می‌گیرند و این اقلیت بیشتر در پی منافع خود است.
ب) پشت اصول دموکراسی پنهان می‌شوند.
ج) همواره با یکدیگر رقابت می‌کنند.
د) اعضای حزب در پی منافع شخصی خود هستند، حتی اگر این منافع با مصالح عمومی در تعارض باشد.
از این انتقادها تندتر، سخن «بارتیلوی» است که گفته است: «احزاب آفت دموکراسی‌اند.»
تندتر از آن، سخن «لرد هالیفاکس» است که سه قرن پیش گفته بود: «حتی بهترین حزب، اگر معیارش دموکراسی باشد، تا اندازه‌ای توطئه‌ای علیه ملت است.»
دوست داشتن احزاب و در عین حال انتقاد از آنها، دو امر متناقض نیست؛ زیرا از یک سو احزاب ستون‌های دموکراسی‌اند و از سوی دیگر، آفت‌های آن نیز به شمار می‌روند. این دوگانگی از ماهیت خود نظام دموکراسی ناشی می‌شود.
دموکراسی به احزاب نیاز دارد؛ زیرا اگر انتخابات به صورت فهرستی و بر اساس نظام نسبی یا اکثریتی برگزار شود، تنها احزاب قادر به تهیهٔ فهرست نامزدها هستند. حتی اگر این فهرست متعلق به گروهی از شخصیت‌ها باشد که نمی‌خواهند رسماً نام و نشان یک حزب را داشته باشند، باز هم گردهم آمدن آنان و حضورشان در قالب یک فهرست، نوعی وابستگی حزبی را نشان می‌دهد.
احزاب و حاکمیت اقلیت
یکی از مهم‌ترین دلایل اقلیت بودن احزاب این است که تنها شمار اندکی از مردم عضو احزاب می‌شوند. عضویت در حزب، به دلیل محدودیت‌ها و ملاحظات موجود، حتی در میان سیاستمداران نیز چندان محبوب نیست. بسیاری از سیاستمداران ترجیح می‌دهند تا زمانی که ضرورتی نباشد، خود را درگیر فعالیت حزبی نکنند. این موضوع خود یکی از نشانه‌های اقلیت بودن احزاب است.
در ایالات متحده، شیوهٔ عضویت در احزاب با بسیاری از کشورها متفاوت و پیچیده‌تر است. افراد برای رأی دادن به حزب مورد علاقهٔ خود باید ابتدا در آن ثبت‌نام کنند. با این حال، در همان مرحله نیز نقش اقلیت آشکار است؛ زیرا اعضای اصلی حزب همواره حضور دائمی و تعیین‌کننده دارند و کنترل امور را در دست می‌گیرند. شمار اعضای مؤثر حزب محدود است و همین امر چهرهٔ اقلیتی حزب را آشکار می‌سازد.
کسانی که احزاب را اداره می‌کنند، «ماشین‌های سیاسی» نامیده می‌شوند؛ یعنی مجموعه‌هایی که با حاکمیت گروه کوچکی از رهبران، سازوکار حزب را هدایت می‌کنند.
در آمریکا هر شهر، و حتی هر روستا، ماشین سیاسی خاص خود را دارد. سیاستمداران بیش از آنکه به حل مشکلات حکومت توجه کنند، به سازمان‌دهی و موفقیت تشکیلات حزبی و کنترل ماشین‌های سیاسی اهمیت می‌دهند. به بیان دیگر، اقلیت حاکم در حزب، منافع حزب را بر منافع کشور مقدم می‌شمارد.
افزون بر این ماشین‌های سیاسی، در هر حزب حلقه‌ای کوچک و بانفوذ نیز وجود دارد که رهبری حزب را تشکیل می‌دهد.
در سال ۱۹۱۹ میلادی، گروهی از اعضای حزب محافظه‌کار بریتانیا گزارشی منتشر کردند که در آن آمده بود تعیین سیاست‌ها و خط‌مشی‌های حزب از اختیارات ویژهٔ رهبر حزب است. رهبر حزب همچنین حق دارد مصوبات کنگرهٔ سالانهٔ حزب را بپذیرد یا رد کند. این وضعیت تا دههٔ ۱۹۵۰ ادامه داشت. بعدها نیز «تونی بلر»، رهبر حزب کارگر بریتانیا، به دلیل تکیهٔ بیش از حد بر مشاوران خود مورد انتقاد قرار گرفت.
«لاسکی» دربارهٔ آمریکا می‌گوید که هر دو حزب بزرگ این کشور بر محور اشخاص شکل گرفته‌اند، نه بر محور اندیشه‌ها. روشن است که رهبر حزب شخصیت محوری است و بیشتر اعضا پیرامون او گرد می‌آیند و دیدگاه‌ها و پیشنهادهای او را می‌پذیرند؛ اما در پشت پرده، افرادی حضور دارند که حتی از خود رهبر نیز قدرت بیشتری دارند.
اگر به احزاب در پارلمان نگاه کنیم نیز همین وضعیت دیده می‌شود. در هر حزب پارلمانی، گروه کوچکی از افراد قدرت اصلی را در اختیار دارند. هر حزب دارای کمیتهٔ اجرایی است که توسط گروهی اندک اما بسیار بانفوذ اداره می‌شود. هنگامی که حزب به قدرت برسد، همین کمیته دولت را تشکیل می‌دهد. در نظام پارلمانی بریتانیا نیز حزب رقیب، «دولت سایه» را تشکیل می‌دهد.
در بسیاری از کشورها، ساختار قدرت در احزاب به شکل‌های دیگری نیز وجود دارد؛ برای نمونه، در کنار رهبری حزب، دفتر سیاسی نیز تشکیل می‌شود که اعضای آن اندک هستند و در درون همان دفتر نیز حلقه‌ای کوچک‌تر از افراد با نفوذ بیشتر وجود دارد. به طور خلاصه، سازمان‌دهی هر حزب در نهایت به ایجاد قدرت در دست یک اقلیت منجر می‌شود.
در نتیجه، حزب در مقایسه با کل جمعیت جامعه، خود یک اقلیت است. فعالان حزب نیز نسبت به همهٔ اعضا و هواداران آن، اقلیتی کوچک‌تر را تشکیل می‌دهند. در میان همین فعالان نیز حلقه‌ای محدودتر از افراد قرار دارد و در درون آن نیز گروهی کوچک‌تر قدرت اصلی را در دست دارند.
بنابراین این پرسش مطرح می‌شود که چگونه حزب می‌تواند خود را نمایندهٔ مردم بداند؟ حتی اگر نمایندهٔ مردم هم باشد، آیا می‌توان گفت که مردم واقعاً از طریق احزاب حکومت می‌کنند و صاحبان اصلی قدرت هستند؟
دیدیم که حتی اعضای حزب نیز حاکمان واقعی نیستند. از این رو، یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های دموکراسی این است که برای ادارهٔ امور، ناگزیر به احزاب و ساختارهای اقلیتی نیاز دارد. همچنین اگر از فساد احزاب سخن گفته شود، باید گفت که تشکیل حزب نیز مانند هر نوع ساختار قدرت دیگر، همواره با خطر فساد همراه است. این نیز یکی دیگر از مشکلات و چالش‌های دموکراسی است؛ زیرا برای اجرای امور، به ابزارهایی نیاز دارد که ممکن است خود زمینه‌ساز فساد باشند.
ادامه دارد…
بخش قبلی | بخش بعدی
Share.
Leave A Reply

Exit mobile version