نویسنده: م. فراهی توجگی
نگاهی گذرا به مکتب فرانکفورت
بخش دوازدهم
مروری به زندگی آثار و آرا هابرمارس
یورگن هابرماس در ۱۸ ژوئن ۱۹۲۹ میلادی در دوسلدورف آلمان دیده به جهان گشود. هابرماس نوجوانی خود را در دوران اقتدار و سقوط هیتلر و نازیزم پشت سر گذاشت. پدیدۀ ظهور هیتلر متفکران جهان را به تأمّل واداشت که چگونه ممکن است از دل دموکراسی و آزادی، «نازیزم» بیرون بیاید؟ مگر نه این است که هیتلر یک رئیس جمهور بود و نامش از صندوقهای رأی بیرون آمده بود؟ پرسشهایی از این دست، افرادی مانند هابرماس را به فکر فرو برد. چگونه فرهنگ عمیق و اندیشهساز، زمینهساز ظهور و تکامل سنّت عظیم فکری و فلسفی غنی و دیرپایی، از کانت تا مارکس، شد؛ سنّتی که در آن مضامینی همچون «عقل رهاییبخش انتقادی» و تحقق عینی آزادی در اوج قرار داشت، شرایط مساعدی برای ظهور هیتلر و نازیها فراهم نمود؟
هابرماس از تجربیات دوران نوجوانی خود چنین میگوید: در سن ۱۵ یا ۱۶ سالگی کنار رادیو مینشستم و به بحثها و منازعاتی گوش میدادم که در جریان محاکمات دادگاه نورنبرگ از رادیو پخش میشد. زمانی که دیگران، به جای آنکه از هول و هراس سکوت اختیار کنند، شروع به مناقشه دربارۀ عادلانه بودن دادگاه کردند و مسائل مربوط به رویۀ قضایی و نحوۀ عمل دادگاه را زیر سؤال بردند، نخستین گسست فکری در افکار من پدیدار گشت؛ گسستی که همچنان در حال انفصال و انقطاع است، چون من خیلی حسّاس بودم و چنان تحت تأثیر قرار گرفته بودم که به اندازۀ بزرگترهایم، خود را به این واقعیت شوم و ضدانسانی، که بر همگان ثابت شده بود، نزدیک نساختم.
هابرماس تحصیلات خود را در گومزباخ و در دانشگاههای گوتینگن، بن و زوریخ گذراند. در سال ۱۹۵۴ میلادی رسالۀ خود را با عنوان «مطلق و تاریخ»، در بررسی تضاد بین مطلق و تاریخ در اندیشۀ شیلینگ به پایان برد. پس از آن ۲ سال به روزنامهنگاری پرداخت و در سال ۱۹۵۶ میلادی وارد مؤسسۀ تحقیقات اجتماعی فرانکفورت شد. هابرماس در این دوران، دستیار تئودور آدورنو، یکی از برجستهترین اعضای این مکتب، شد و به شدت تحت تأثیر اندیشمندان مکتب فرانکفورت قرار گرفت. وی همچنین به مدت سه سال در دانشگاه هایدلبرگ به تدریس فلسفه پرداخت و نیز از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۱ میلادی در دانشگاه فرایبورگ جامعهشناسی و فلسفه تدریس میکرد. از سال ۱۹۷۲ تا ۱۹۸۱ میلادی مدیریت تحقیقات مؤسسۀ ماکس پلانک را بر عهده گرفت و در سال ۱۹۸۱ میلادی بزرگترین اثر خود را با نام نظریۀ کنش ارتباطی در ۲ جلد منتشر ساخت. همچنین از سال ۱۹۸۳ میلادی در دانشگاه گوته در فرانکفورت مشغول تدریس شد. این تدریس تا فرا رسیدن دوران بازنشستگی وی ادامه داشت.
او در دوران تحصیل استادان برجستهای نداشت؛ اما توانست از کتابها و نوشتههای نظریهپردازان بزرگ استفاده کند. هابرماس میگوید: وقتی وارد مؤسسۀ «فرانکفورت» شدم، چیزهایی از آدورنو آموختم. او چشمانم را بر این واقعیت گشود که نخست باید متون اولیه را بهطور نظاممند، از آغاز تا پایان، مطالعه کرد. او این شیوه را نسبت به آثار فلاسفه یا نظریهپردازان اجتماعی بسیاری به کار برد و از هر کدام چیزی گرفت، البته به نقدشان هم پرداخت. هابرماس متأثر از شخصیتهای بسیاری است که به برخی از آنان اشاره میشود:
کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی لوکاچ را با شیفتگی و علاقۀ خاصی مطالعه کرد، از آثار کارل مارکس، گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، هگلیهای جوان، فریدریش ویلهلم یوزف شیلینگ، یوهان گوتلیب فیشته و ایمانوئل کانت استفاده کرد. مطالعۀ مارکس جوان و هگلیهای جوان را نزد کارل الویت انجام داد. هابرماس همچنین به مطالعۀ آثار تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر، بهویژه کتاب دیالکتیک روشنگری، روی آورد.
هابرماس را میتوان آخرین بازماندۀ مکتب فرانکفورت دانست. مکتب فرانکفورت نظریهای انتقادی است و به انتقاد از ساختارهای سرمایهداری میپردازد. این مکتب از آغاز دهۀ ۱۹۶۰ میلادی نقش مهمی در زمینۀ بررسی و نگرش منتقدانه به فرضیههای علمی و آموزش و پرورش در چهارچوب نئومارکسیزم داشته است.
از مهمترین آثار وی میتوان به موارد زیر اشاره کرد: تحول ساختاری حوزۀ عمومی، نظریه و کاربست در منطق علوم اجتماعی، شناخت و علایق انسانی، بهسوی جامعه عقلانی، بحران مشروعیت، هرمنیوتیک فلسفی، بازسازی ماتریالیزم تاریخی، مفاهمه و تکامل جامعه، نظریۀ مفاهمه، گفتمان فلسفی مدرنیته، نظریهکنش مفاهمهای (ارتباطی) در ۲ جلد، تفکر پسامتافیزیکی، آگاهی اخلاقی و کنش ارتباطی حقانیت و صدق، ملاحظاتی در باب اخلاقیات گفتمان، بین واقعیات و هنجارها، سیمای فلسفی-سیاسی، محافظهکاری نو، قدرت رهاییبخش، نمادهای استقلال و همبستگی. اینها در واقع بخشی از آثار وی هستند که به زبان انگلیسی ترجمه شده است.
