نویسنده: محمد داود یوسفی اسحاقزهی

اسلام و دموکراسی

بخش: ۱۲

از حاکمیت مردم چه باقی می‌ماند؟
به باور نویسنده، اگر لایه‌های پنهان دموکراسی بررسی شود و ظاهر و پوستهٔ آن کنار زده شود، واقعیت‌هایی آشکار خواهد شد که به گفتهٔ او، پشت پردهٔ تبلیغات و فریب پنهان مانده‌اند.
نویسنده استدلال می‌کند که نمونه‌های یادشده، جلوه‌هایی از حاکمیت اقلیت در نظام‌های دموکراتیک هستند. از نظر او، هرچند مهم‌ترین ادعای دموکراسی، حاکمیت اکثریت است، اما این پرسش مطرح می‌شود که آیا در عمل نیز چنین است یا خیر؟ قضاوت دربارهٔ این موضوع را به خوانندگان واگذار می‌کند.
نویسنده سپس از فردی به نام «رِینی» نقل می‌کند که برخی افراد، نظام‌های دموکراتیک را نوعی دیکتاتوری مبتنی بر رأی مردم می‌دانند. نویسنده نیز نتیجه می‌گیرد که بهتر است دموکراسی را «حکومت اقلیت‌ها» (oligarchy) بدانیم که از طریق انتخابات عمومی اداره می‌شود. به اعتقاد او، حتی اگر زمانی حکومت واقعی مردم نیز وجود داشته باشد، پایدار نخواهد بود و به‌زودی جای خود را به حاکمیت یک اقلیت یا گروهی محدود خواهد داد.
در ادامه، نویسنده با اشاره به آنچه «قانون داروینیِ بقای اصلح» می‌نامد، استدلال می‌کند که در سیاست نیز معمولاً قدرتمندان باقی می‌مانند. از همین رو، یکی از انتقادهایی که به حاکمیت مردم وارد شده، این است که ممکن است به سلطه و ستم اکثریت بینجامد. به همین دلیل، در اندیشهٔ سیاسی غرب، آزادی‌های فردی به عنوان تضمینی برای حمایت از اقلیت در برابر استبداد اکثریت مطرح شده است.
اما نویسنده معتقد است که مسئلهٔ اصلی نه استبداد اکثریت، بلکه سلطهٔ اقلیت‌هاست؛ بنابراین، از دیدگاه او، آزادی باید وسیله‌ای برای حمایت مردم در برابر سلطهٔ اقلیت‌ها باشد، نه صرفاً ابزاری برای حمایت از اقلیت در برابر اکثریت.
در پایان، نویسنده نتیجه می‌گیرد که مشکل اساسی در نحوهٔ تفسیر و ارائهٔ برخی واقعیت‌هاست؛ زیرا اگر این واقعیت‌ها به‌درستی بیان شوند، به اعتقاد او، برداشت‌ها و نتایج نیز در مسیر درست قرار خواهند گرفت.

حاکمیت در دموکراسی از نگاه متفکران غربی

متفکران غربی نیز نحوۀ حاکمیت اقلیت را زیر نظر داشته و نسبت به آن اعتراض کرده و دموکراسی را نقد کرده‌اند.
در اینجا سخن «روسو» را نقل می‌کنیم که می‌گوید: «اگر معنای دقیق دموکراسی را مدنظر قرار دهیم، متوجه خواهیم شد که دموکراسی واقعی اصلاً وجود نداشته و نخواهد داشت؛ زیرا با نظام طبیعی که طی آن مردمان زیادی حاکمیت را در اختیار داشته و حکومت کنند و تعداد اندکی محکوم باشند و بر آن‌ها حکومت شود، ناهماهنگ است.» متفکر آمریکایی «مک آیور» می‌گوید: «حقیقت این است که تمام مردم حکومت نمی‌کنند، بلکه همیشه اقلیت حاکمیت را در اختیار داشته و حکومت می‌کنند.»
منتقدان دموکراسی به‌خوبی با این نکته آشنا بوده‌اند و هستند. «گایتانو موسکا»، متفکر ایتالیایی (۱۸۵۸-۱۹۴۱)، می‌گفت: «قراردادن حکومت‌ها در قالبی مشخص مانند پادشاهی، اریستوکراسی و دموکراسی کار سخیفی است؛ زیرا تنها یک نوع حکومت وجود دارد و آن‌هم حکومت اقلیت است.»[1] «ویلفرید و پاریتو»، متفکر دیگر ایتالیایی (۱۸۴۸-۱۹۲۳)، جامعه را به دو طبقه تقسیم نموده بود: طبقۀ برگزیده و طبقۀ غیربرگزیده. طبقۀ برگزیده خود به دو بخش تقسیم می‌شود: برگزیدگانی که فرمانروا هستند و برگزیدگانی که حکومت نمی‌کنند. برگزیدگان فرمانروا نیز به دو گروه تقسیم می‌شوند: گروه داخلی که قدرت را اجرا می‌کنند و اکنون رهبران احزاب هستند و گروه خارجی که قدرت و حاکمیت را در اختیار دارند.
از سوی دیگر، «رابرتو میشلز» (۱۸۷۶-۱۹۳۶)، قانونی را به نام «قانون آهنینِ حکومت اقلیت» ارائه کرده است که بیان می‌دارد بدون سازمان‌دهی، امیدی به پیروزی هیچ حزب یا جنبشی نیست؛ این سازمان‌دهی نیز نام دیگری برای اولیگارشی یا حکومت اقلیت است. هم موسکا و هم میشلز این مسئله را که «به هر مقدار جمعیت مردم بیشتر باشد، به همان مقدار هم حکام بیشتر خواهند بود»، رد می‌کنند؛ زیرا موسکا معتقد است که به هر میزان جمعیت ساکنین بیشتر باشد، به همان میزان اعضای طبقۀ حاکمه کمتر خواهند شد. میشلز نیز می‌گوید: «حجم حزب به هر میزان که بزرگ‌تر باشد، بیشتر از آن، کارها و امور به دایرۀ محدودتری از رهبران و کارمندان سپرده می‌شود.».
در اینجا نویسنده به سخن ژان ژاک روسو اشاره می‌کند که می‌گوید:
«اگر مفهوم واقعی دموکراسی را در نظر بگیریم، درمی‌یابیم که دموکراسی حقیقی هرگز وجود نداشته و نخواهد داشت؛ زیرا با نظم طبیعی ناسازگار است؛ نظمی که در آن اکثریت مردم حکومت کنند و اقلیت تحت حکومت باشند.»
اندیشمند آمریکایی رابرت مک‌آیور نیز می‌گوید:
«واقعیت این است که همهٔ مردم حکومت نمی‌کنند، بلکه همواره یک اقلیت زمام حکومت را در دست دارد.»
منتقدان دموکراسی نیز به این نکته توجه داشته‌اند. گائتانو موسکا، اندیشمند ایتالیایی (۱۸۵۸–۱۹۴۱)، معتقد بود:
«این تقسیم‌بندی حکومت‌ها به پادشاهی، اشرافی و دموکراسی، تقسیم‌بندی درستی نیست؛ زیرا در واقع تنها یک نوع حکومت وجود دارد و آن حکومت اقلیت‌هاست.»
اندیشمند ایتالیایی دیگر، ویلفردو پارتو، جامعه را به دو طبقه تقسیم می‌کند:
طبقهٔ برگزیده (نخبه)؛
طبقهٔ غیربرگزیده.
به نظر او، طبقهٔ برگزیده نیز خود به دو دسته تقسیم می‌شود:
نخبگانی که حکومت می‌کنند؛
نخبگانی که حکومت نمی‌کنند.
به اعتقاد نویسنده، نخبگان حاکم نیز به دو گروه تقسیم می‌شوند:
گروه درونی که قدرت اجرایی را اعمال می‌کند و امروزه رهبران احزاب را تشکیل می‌دهد؛
گروه بیرونی که قدرت و حاکمیت را در اختیار دارد.
از سوی دیگر، رابرت میخلز (۱۸۷۶–۱۹۳۶) نظریهٔ معروف خود با عنوان «قانون آهنین الیگارشی» را مطرح کرد. بر اساس این نظریه، هیچ حزب یا جنبشی بدون وجود رهبری امکان موفقیت ندارد و همین رهبری، در عمل، نوعی حکومت اقلیت یا الیگارشی است.
موسکا و میخلز هر دو این تصور را رد می‌کنند که هرچه جمعیت بیشتر باشد، شمار حاکمان نیز افزایش می‌یابد. موسکا معتقد است که هرچه جمعیت یک جامعه بیشتر شود، نسبت اعضای طبقهٔ حاکم کمتر خواهد بود. میخلز نیز می‌گوید:
«هرچه حزب بزرگ‌تر شود، امور آن بیشتر به حلقهٔ محدودی از رهبران و کارمندان واگذار می‌شود.»
دو نویسنده و اندیشمند بریتانیایی، هربرت جورج ولز (اچ. جی. ولز) و جرج برنارد شاو نیز بر این باور بودند که مردم نمی‌توانند خودشان مستقیماً حکومت کنند و در عمل حکومتی را برمی‌گزینند که از یک اقلیت نیرومند تشکیل شده باشد.
در کنار منتقدان، بسیاری از مدافعان دموکراسی در غرب نیز به نقش اقلیت‌های قدرتمند توجه داشته‌اند. مک‌آیور می‌گوید:مسئلهٔ اساسی دموکراسی آن است که گروه‌های نیرومند خود را در جایگاه‌های مناسب قرار دهد و در جهت حفظ و پاسداری از اصول دموکراتیک فعالیت کنند.
به اعتقاد نویسنده، تمرکز و انحصار قدرت در همهٔ سطوح قابل مشاهده است. او یادآور می‌شود که الکسی دو توکویل حدود یک قرن پیش پیش‌بینی کرده بود که نظام‌های قدیم و جدید به سوی تمرکز هرچه بیشتر قدرت حرکت خواهند کرد.
نویسنده سپس این بحث را به عرصهٔ بین‌المللی گسترش می‌دهد و می‌گوید بالاترین سطح تمرکز قدرت، سطح جهانی است. از دید او، جهان ابتدا دو قطبی بود، اما پس از فروپاشی بلوک کمونیستی، به نظامی تک‌قطبی با محوریت ایالات متحدهٔ آمریکا تبدیل شد.
به باور نویسنده، در سازمان ملل متحد نیز نوعی تمرکز قدرت و حاکمیت اقلیت وجود دارد. شورای امنیت که از پانزده عضو تشکیل شده است، اختیارات بسیار بیشتری نسبت به دیگر ارکان سازمان ملل دارد. از میان این پانزده عضو، پنج کشور عضو دائم هستند و حق وتو دارند. نویسنده معتقد است که در میان این پنج کشور، ایالات متحده از نفوذ بیشتری برخوردار است و خواسته‌های آن در بسیاری از موارد پذیرفته می‌شود یا به شیوه‌های مختلف بر دیگران تحمیل می‌شود.
در سطح اتحادیه‌های سیاسی و دولت‌های فدرال نیز نویسنده نمونه‌هایی از تمرکز قدرت را مشاهده می‌کند. به عنوان نمونه، به نظام‌های فدرالی اشاره می‌کند که در آنها چند ایالت دارای پارلمان و دولت محلی هستند، اما در عین حال، دولت مرکزی از اختیارات گسترده و قدرت متمرکزی برخوردار است.
ادامه دارد….
بخش قبلی | بخش بعدی

[1]. ادوارد برنز، أفکار في صراع، ص: ۶۷.
Share.
Leave A Reply

Exit mobile version