نویسنده: مفتی احمدالله مهاجر

مقتداء {امام اعظم أبوحنیفة رحمه الله}

مجموعه مقالات

بخش: ۲۷

زندگی سیاسی امام ابوحنیفه رحمه‌الله
سه مرحله از حیات سیاسی امام ابوحنیفه (رحمه‌الله)
مرحله‌ی نخست: این دوران با فشار و استبداد حکومت بنی‌امیه گره خورده بود. در همین لحظه‌ی زمانی، فتوای امام در حمایت از حضرت زید صادر گشت. همچنین به سبب ستم‌های ابن‌هبیره (والی کوفه)، امام ابوحنیفه (رحمه‌الله) ناچار به هجرت سوی حرمین شریفین شد. این دوره هم‌زمان با قیام عباسیان علیه امویان بود؛ جنبش‌هایی که تنها در پی تغییر حکومت بودند و امیدی به برپایی نظام راستین اسلامی و استحکام پایه‌های کشور از سوی آنان نمی‌رفت. با این حال، امام ابوحنیفه (رحمه‌الله) با عزمی راسخ از حضرت زید شهید حمایت نمود و در این راه آماده‌ی هرگونه جان‌فشانی بود.
مرحله‌ی دوم: این مرحله مصادف با قیام ابراهیم صائغ بود که به تنهایی در برابر مظالم ابومسلم خراسانی (فرمانده عباسیان) قد علم کرد. امام ابوحنیفه (رحمه‌الله) به وی توصیه فرمود که برای حفظ اتحاد و اتفاق امت اسلامی، وجود یک حرکت سیاسی فراگیر و مقتدر ضروری است؛ اما شوق ایمانیِ ابراهیم صائغ مانع از پذیرش این اندیشه شد و او بیش از اهداف اجتماعی و ملی، به موضع شخصی خویش نگریست. سرانجام وی به شهادت رسید، اما امام ابوحنیفه (رحمه‌الله) همچنان توجه خویش را بر تدوین قوانین اسلامی، تربیت نسلی مستعد و روشن ساختن آینده‌ی امت متمرکز ساخت. امام با وجود اشتیاق به شهادت، بر این عقیده بود که باید شرایطی فراهم گردد تا قربانی شدن در راه اسلام، خود سبب بقای دین شود.
مرحله‌ی سوم: این زمان، واپسین دوره‌ی زندگی سیاسی امام را در بر می‌گیرد. در زمان خلافت ابوجعفر منصور، امام ابوحنیفه (رحمه‌الله) شاگردانی را پرورید که با تکمیل فقه و شریعت اسلامی، در سرتاسر قلمرو اسلام منشأ اثر شدند. در این زمان، محمد بن عبدالله (نفس زکیه) و ابراهیم (نفس رضیه) جنبشی گسترده را برای برپایی انقلاب اسلامی آغاز کردند که تمامی اهداف آن صبغه‌ی دینی داشت. امام ابوحنیفه (رحمه‌الله) پس از سال‌ها انتظار، خود را به اهداف خویش نزدیک یافت و رسماً به میدان مبارزه گام نهاد.
اما تقدیر چنان رقم خورد که این جنبش فرجام نیکی نیافت و امام ابوحنیفه (رحمه‌الله) هدف انتقام‌جویی حکومت قرار گرفت؛ تا آنکه سرانجام با ایثار جان خویش، به مقام رفیع شهادت نائل آمد.[1]
روابط و تعامل امام ابوحنیفه رحمه‌الله با خلفای اموی و عباسی
امام ابوحنیفه رحمه‌الله و حکومت امویان
امام ابوحنیفه رحمه‌الله در سال ۸۰ هجری قمری در شهر کوفه و در زمان خلافت خلیفه‌ی اموی، عبدالملک بن مروان دیده به جهان گشود. در آن هنگام، حجاج بن یوسف والی عراق بود. به گفته‌ی خطیب بغدادی، ایشان ۵۲ سال از زندگی خویش را در دولت امویان و ۱۸ سال باقی‌مانده را در دوره‌ی عباسیان سپری کرد. امام ابوحنیفه رحمه‌الله هنگام مرگ حجاج ۱۵ ساله بود و دوران جوانی خود را در خلافت عمر بن عبدالعزیز رحمه‌الله گذراند که خلیفه‌ای عادل از بنی‌امیه بود. ایشان همچنین شاهد زمامداری ظالمانه‌ی حاکمانی چون یزید بن مهلب، خالد بن عبدالله قسری، نصر بن سیار و ابن‌هبیره بود که آخرین والیان اموی در عراق به‌شمار می‌رفتند. کوفه در آن زمان یکی از مراکز مهم عراق محسوب می‌شد و بعدها با سقوط امویان و بنای بغداد توسط منصور، اهمیت بیشتری یافت. [2]
سیاست برخی از امویان بر پایه‌ی برتری عرب و ذلت غیرعرب‌ها که «موالی» نامیده می‌شدند، بنا شده بود. این تبعیض به‌ویژه در خراسان به شکل خشونت و تندروی دیده می‌شد؛ چنان‌که پیروان [این طبقه] از حقوق مدنی و اجتماعی خویش محروم گشته و حتی از حمل سلاح و داشتن اسب منع شدند. این رفتار ناعادلانه سبب شد تا خراسان به مرکز مخالفت با امویان بدل گردد.[3]
در دوران خلافت اموی، با مسلمانانِ غیرعرب همچنان مانند غیرمسلمانان رفتار می‌شد و با وجود اعلان ایمان، از آنان خراج و جزیه گرفته می‌شد. این دو مالیات، منابع اصلی درآمد امویان بودند. امام ابوحنیفه رحمه‌الله در برابر این سیاست تبعیض‌آمیز ایستاد. ایشان با بیان این مطلب که ادای واجبات شرعی شرط اساسی [اصل] ایمان نیست، استدلال کرد که گاهی در شرایط خاص، این اعمال ساقط می‌شوند؛ مانند زنی که به دلیل عادت ماهانه از نماز مستثنی می‌گردد بدون آنکه کافر شمرده شود. افزون بر این، امام ابوحنیفه رحمه‌الله برای تحقق برابری میان مسلمانان تلاش‌های بسیاری نمود و بدون در نظر گرفتن نژاد و قومیت، ایمان را امری ثابت و تفکیک‌ناپذیر می‌دانست که کم و زیاد نمی‌شود.
امویان برای تقویت و تبلیغ تفکر سیاسی خویش به حمایت عالمان دینی نیاز داشتند. به همین سبب، ابن‌هبیره به امام ابوحنیفه پیشنهاد داد: «اگر بیشتر نزد ما بیایی، هم تو بهره می‌بری و هم ما.»
چنین به نظر می‌رسد که امویان در ابتدا کوشیدند تا برای تقویت مشروعیت خود، علماء را از راه مسالمت‌آمیز جذب کنند. اما هنگامی که عالمانی همچون امام ابوحنیفه رحمه‌الله از همراهی با آنان سر باز زدند، به تهدید و سرزنش روی آوردند. از جمله عالمانی که با امویان همکاری می‌کرد، ابن ابی‌لیلی بود که به مدت سی و پنج سال، هم در دوره‌ی اموی و هم در دوره‌ی عباسی، قاضی کوفه بود.
عقاید فقهی امام ابوحنیفه رحمه‌الله که تا حدودی نمایانگر تمایلات سیاسی ایشان نیز بود، دستاویزی شد تا مخالفان و دشمنانش از آن برای هجمه علیه ایشان استفاده کنند.
روابط امام ابوحنیفه رحمه‌الله با حکومت اموی
عالمان دینی به دلیل مهارت در فقه و کلام اسلامی، می‌توانند نقش مهمی در تبیین و مشروعیت‌بخشی به خلافت اسلامی ایفا کنند. در دوره‌ی امویان، برخی از علماء چنین نقشی را پذیرفته و از حکومت اموی حمایت کردند؛ اما گروهی دیگر از علماء به عنوان منتقدان سرسخت، به مخالفت با حکومت اموی برخاسته و نظریات فقهی آنان را زیر سؤال بردند.
در این میان، امام اعظم ابوحنیفه رحمه‌الله از منتقدان دولت اموی بود. چنان‌که شواهد تاریخی نشان می‌دهد، ایشان از مخالفان سرسخت این حکومت بود و راه‌های گوناگونی را برای مقابله با آنان به کار می‌بست. ایشان هیچ دلیل شرعی یا مذهبی برای تداوم زمامداری آنان نمی‌دید.[4]
امام ابوحنیفه رحمه‌الله روابط نزدیکی با امویان نداشت و در مقابل، از مخالفان حکومت حمایت می‌کرد. حتی در سال ۱۲۱ هجری قمری، هنگام قیام زید بن علی زین‌العابدین علیه هشام بن عبدالملک، امام ابوحنیفه رحمه‌الله خروج او را با خروج رسول‌الله (صلی‌الله علیه وسلم) در روز بدر مقایسه کرد. در پاسخ به این پرسش که چرا خود با او همراه نشد، فرمود: «امانت‌های مردم مانع این کار شد. آن‌ها را به ابن ابی‌لیلی سپردم اما او نپذیرفت؛ بیم آن داشتم که بمیرم و کسی از آن [امانت‌ها] آگاه نشود.» ایشان دلیل دیگر عدم شرکت خود را چنین بیان کرد: «اگر می‌دانستم که مردم به او خیانت نمی‌کنند، آن‌گونه که به پدرانش خیانت کردند، با او جهاد می‌کردم؛ چرا که او امام برحق است؛ اما با اموالم او را یاری خواهم داد.» سپس ده هزار درهم برای زید فرستاد و توسط قاصد خویش، بابت عدم حضور عذرخواهی کرد.
این دو روایت نشان می‌دهد که امام ابوحنیفه رحمه‌الله قیام علیه امویان را از نظر شریعت روا می‌دانست.
ربیع می‌گوید: در سال ۱۳۰ هجری قمری و در زمان مروان بن محمد (آخرین خلیفه اموی)، یزید بن عمر بن هبیره والی عراق، مرا نزد امام ابوحنیفه رحمه‌الله فرستاد تا او را متقاعد کنم مسئولیت بیت‌المال را بپذیرد، اما ایشان این پیشنهاد را نپذیرفت؛ به همین سبب ابن‌هبیره او را تازیانه زد. در روایت دیگری آمده است که وقتی فتنه‌ها در عراق بالا گرفت، ابن‌هبیره تصمیم گرفت مهر (مُهر حکومتی) را به امام ابوحنیفه رحمه‌الله بسپارد تا هیچ فرمانی بدون تأیید ایشان اجرایی نشود، اما امام این خواسته را رد کرد. ابن‌هبیره سوگند یاد کرد که اگر نپذیرد، او را شکنجه خواهد کرد. فقیهانِ حاضر از امام خواستند برای حفظ جان خویش این مسئولیت را بپذیرد، اما امام ابوحنیفه رحمه‌الله پاسخ داد: «اگر از من بخواهند که درهای مسجد را برایشان باز کنم، نخواهم کرد؛ اکنون آنان می‌خواهند که من [حکم] قتل مسلمانان را امضا کنم و کشتن مسلمان گناه بزرگی است. به خدا سوگند، چنین نخواهم کرد.» سرانجام ابن‌هبیره او را به زندان افکند و هر روز چهارده ضربه شلاق می‌زد، تا اینکه امام ناچار شد به مکه هجرت کند. (الخیرات الحسان، ص ۶۶)
ربیع بن عاصم روایت می‌کند که یزید بن عمر بن هبیره از امام ابوحنیفه رحمه‌الله خواست مقام قضاوت را بپذیرد، اما ایشان امتناع کرد و به همین دلیل بیست تازیانه خورد. ابن‌نضر نیز از اسماعیل بن سالم روایت می‌کند که امام ابوحنیفه رحمه‌الله به دلیل نپذیرفتن قضاوت شلاق زده شد و امام احمد بن حنبل رحمه‌الله هنگامی که از این واقعه باخبر شد، گریست؛ چرا که خود نیز طعم شکنجه را چشیده بود. ابوالاحوص می‌گوید: امام ابوحنیفه رحمه‌الله در زندان به سختی شکنجه شد؛ وقتی ابن ابی‌لیلی و ابن‌شبرمه از این موضوع آگاه شدند، به یکدیگر گفتند: «ما به دنبال دنیا هستیم و او از آن دوری می‌کند، در حالی که برای دنیا شلاق می‌خورد و از گرفتن آن ابا دارد.»
یحیی بن اکثم می‌گوید: از ابن‌داوود شنیدم که ابن‌هبیره قصد داشت امام ابوحنیفه رحمه‌الله قضاوت کوفه را بر عهده بگیرد، اما امام صاحب انکار ورزید. ابن‌هبیره قسم خورد که اگر نپذیرد او را با تازیانه خواهد زد. در روایتی دیگر آمده است که به دلیل همین انکار، بارها تازیانه خورد تا اینکه آزاد شد و امام صاحب رحمه الله به مکه هجرت نمود.
ادامه دارد…
بخش قبلی | بخش بعدی

[1] د امام ابوحنیفه رحمه الله انقلابي دریځونه، ص ۳۲
[2] خلافت او ملوکیت، ص ۴۹
[3] د اسلامي حقونو تاریخ، ص ۸
[4] د اسلامي مذهبونو تاریخ، ص ۳۶
Share.
Leave A Reply

Exit mobile version