ترجمه: «این مرد چنان کسی است که اگر بخواهد با دلیل برایت ثابت کند که این ستون از طلاست، قطعاً خواهد توانست.»
عبیدالله بن عمرو رحمهالله میگوید: باری ما نزد امام اعمش رحمهالله نشسته بودیم؛ ایشان از امام ابوحنیفه رحمهالله درباره مسائلی پرسش میکرد و امام صاحب پاسخ میداد. اعمش رحمهالله پرسید: این مسائل را از کجا آوردهای؟ امام صاحب فرمود: تو خود برای من از ابراهیم چنین روایتی نقل کردهای و از شعبی فلان روایت را برایم گفتهای. اعمش رحمهالله با شگفتی بسیار گفت:
ترجمه: «ای گروه فقها! شما داکتران هستید و ما دوا فروشانیم.»
امام محمد رحمهالله میگوید: باری امام صاحب به بغداد آمد و یارانش گرد او جمع شدند که در میان آنها امام ابویوسف، امام زفر، اسد بن عمرو و بسیاری دیگر از فقهای بزرگ حضور داشتند. آنها مسئلهای را خدمت ایشان مطرح کردند که با دلایل زیبا ثابت شده بود. هنگامی که مسئله را به امام صاحب عرضه کردند، ایشان پاسخ دیگری داد. آنها از هر سو صدا برآوردند که گویا سفر شما را خسته کرده است؛ امام صاحب پرسید: چرا؟ گفتند: حکم این مسئله آنگونه نیست که شما میگویید. امام صاحب پرسید: با دلیل میگویید یا بیدلیل؟ گفتند: با دلیل. امام صاحب فرمود: دلیلتان را بیاورید. آنها دلایل خود را ارائه کردند؛ امام صاحب با آنان مناظره نمود و همگی را قانع ساخت که سخن ایشان درست و آنان به خطا رفتهاند.
سپس امام صاحب به آنان فرمود: اگر کسی بگوید که آن سخنِ (نخستِ) شما درست بود و این سخنِ من نادرست است، شما چه پاسخی خواهید داشت؟
آنان گفتند: چنین چیزی ممکن نیست، زیرا ما با دلیل پذیرفتیم که سخنِ شما درست است.
امام صاحب بار دیگر با آنان مناظره کرد تا آنکه دوباره قانعشان ساخت که همان سخنِ اولیهی خودشان درست بوده است. آنها گفتند: ای استاد، شما با ما از حد گذشتید (ما را سردرگم کردید)؛ پس همان سخنِ ما درست بود. امام صاحب فرمود: اگر کسی بگوید که هر دوی این سخنان خطاست و قولِ صحیح، سخنِ سومی است، شما چه خواهید گفت؟
گفتند: این دیگر ابداً امکان ندارد. امام صاحب باز هم با آنان مناظره نمود و ایشان را بر آن سخن سوم نیز قانع کرد. آنان گفتند: ای استاد، حکم اصلی و واقعی را به ما نشان دهید که کدام است؟ امام صاحب فرمود: سخنِ درست همان است که بار نخست به شما گفتم و علتهایش نیز این و آن است.[1]
خلاصه آنکه خداوند متعال چنان قدرت استدلالی به امام ابوحنیفه رحمهالله بخشیده بود که در زمان خویش بیهمتا بود؛ نهتنها شاگردان، بلکه مخالفان ایشان نیز به قوتِ استدلال وی اقرار میکردند.
روایات امام صاحب در کتابهای مشهور حدیث
پرسش: امام ابوحنیفه رحمهالله شخصیتی علمی با این عظمت است؛ آیا در صحیحین (بخاری و مسلم) یا سنن اربعه، روایتی از ایشان نقل شده است یا خیر؟
پاسخ: در صحیحین، سنن ابیداود و سنن ابنماجه هیچ روایتی از امام ابوحنیفه رحمهالله نقل نشده و در این کتابها ذکری از ایشان به میان نیامده است؛
تنها در سنن ترمذی در نسخه حمانی[2]، جرح (نقد) امام صاحب دربارهی جابر جعفی نقل شده است و امام نسائی نیز در سنن کبری[3] یک روایت از ایشان نقل کرده است؛ اما از شاگردان امام صاحب و یا شاگردانِ آنان، روایتهای متعددی در کتب سته نقل شده است.
پرسش: چرا این امامان بزرگِ حدیث، از امام صاحب روایت نقل نکردهاند؟
پاسخ: نگرفتنِ حدیث از امام صاحب به این معنا نیست که همهی محدثان به ایشان باور نداشتند؛ زیرا به جز ایشان، امامان بزرگ دیگری نیز هستند که اکثر محدثان از آنان روایتی اخذ نکرده و یا روایتهای بسیار اندکی نقل کردهاند.
به عنوان نمونه:
در صحیحین (بخاری و مسلم)، هیچ روایتی با سند امام شافعی رحمهالله وجود ندارد.
امام بخاری در تمام کتاب خود، تنها چهار بار نام امام احمد را ذکر کرده است: یک بار روایت مستقل از ایشان نقل کرده (که آن هم به واسطهی احمد بن حسن بوده است)، بار دیگر با عبارت «قال احمد» از ایشان روایت کرده که محدثان آن را نشانهی مذاکره میدانند، بار سوم به صورت «زادنی احمد» روایت نموده که نشانهی متابعت است و بار چهارم، پرسشی را از زبان علی بن المدینی نقل کرده که امام احمد دربارهی یک حدیث از ابن مدینی پرسیده بود. خلاصه آنکه امام بخاری با وجود سپری کردن زمان بسیار با امام احمد، تنها سه روایت از ایشان اخذ کرده است[4].
امام مسلم در صحیح مسلم، با وجود آنکه امام بخاری استاد خصوصی ایشان بود، حتی یک روایت نیز از وی نقل نکرده است.
همچنین امام مسلم در کتاب خود، از امام احمد تنها حدود سی حدیث نقل کرده است؛ در حالی که از همعصرِ ایشان، ابن ابیشیبه رحمهالله تعداد ۱۵۴۰ حدیث[5]، از زهیر بن حرب رحمهالله تعداد ۱۲۸۱ حدیث، از محمد بن المثنی رحمهالله تعداد ۷۷۲ حدیث و از قتیبة بن سعید رحمهالله تعداد ۶۸۶ حدیث نقل کرده است. ایشان از این افراد و دیگرانی که در مرتبهای بسیار پایینتر از امام احمد قرار دارند، صدها حدیث روایت کرده است[6]
امام احمد رحمهالله که شاگرد خصوصی امام شافعی است، در کتاب خود با «اصح الاسانید» (شافعی از مالک، از نافع…) تنها چهار روایت نقل کرده است؛ با وجود آنکه تمام کتاب «موطأ مالک» را از امام شافعی شنیده بود.
همچنین، بدون در نظر گرفتن این سند، در تمام کتاب مسند (در میان چهل هزار حدیث)، تنها حدود بیست حدیث از امام شافعی رحمهالله نقل کرده است.
امام مسلم رحمهالله از علی بن المدینی رحمهالله نیز حتی یک روایت اخذ نکرده است؛ با وجود آنکه او امامی مشهور، ثقه و از جمله کسانی است که لقب «امیرالمؤمنین» (در حدیث) به وی داده شده است.
همچنین امام مسلم از ابوزرعه رازی رحمهالله تنها یک روایت در «بَابُ أَکْثَرُ أَهْلِ الْجَنَّةِ الْفُقَرَاءُ…» نقل کرده است؛[7] در حالی که پس از نگارشِ تمامِ صحیح مسلم، آن را به ایشان عرضه نمود و پس از نقد و بررسی وی، تمامی مشورتهای او را در کتاب خود پذیرفته بود.[8]
اکنون در مورد تمامی این موارد، چنین گفتن که: «شاگردانشان به آنها بیباور بودند، یا آنها در احادیث ثقه نبودند»؛ از نگاه عقلی و دینی قابل قبول نیست. بلکه علت اصلی این بود که محدثان میدانستند روایاتِ این امامان را شاگردانشان حفظ نموده و در کتابهای خود گردآوری کردهاند، لذا نیاز چندانی (به نقل مستقیم) نمیدیدند؛ و لازم بود روایاتِ کسانی گردآوری شود که بیمِ ضایع شدنِ احادیثشان میرفت.
و اگر کسی بگوید که بر امام صاحب «جرح» (نقد) وارد شده و به همین دلیل مردم روایات ایشان را نپذیرفتهاند، پاسخ این است که چنین جرحهای نادر و پراکندهای بر بسیاری از امامان دیگر نیز صورت گرفته است.
به عنوان نمونه:
امام ثوری رحمهالله بر امام صاحب جرح وارد کرده است.
امام ابن معین رحمهالله بر امام شافعی رحمهالله جرح وارد نموده است.
اما این جرحها نزد هیچکس پذیرفتنی نیست؛ چرا که در مقابلِ آنها، محدثان مشهور به توثیق (تأیید اعتبار) این امامان پرداختهاند.
امام سخاوی رحمهالله میگوید:
از ابن حجر رحمهالله پرسیدند: امام نسائی رحمهالله، امام ابوحنیفه را در زمرهی «ضعفا» بر شمرده (و گفته است: حدیث او قوی نیست و خطاهای بسیاری دارد)؛ آیا این سخن درست است و سایر محدثان با او موافقاند؟
ایشان در پاسخ نوشتند: امام نسائی محدث بزرگی است و آنچه گفته، اجتهاد شخصی اوست؛ اما لزوماً نباید تمام سخنان یک فرد پذیرفته شود. برخی محدثان دیگر نیز در این مورد با امام نسائی همصدا شدهاند… اما نباید به اینگونه سخنان اعتنا کرد؛ زیرا مقام امام ابوحنیفه و دیگر امامانِ همتراز او، فراتر از این مرزهاست. انتقادِ منتقدان بر آنان تأثیری ندارد، بلکه خداوند متعال آنها را به جایگاهی رسانده است که پیشوایانِ مردم هستند؛ پس باور داشتن به همین جایگاه کفایت میکند.[10]
نتایج:
امام ابوحنیفه رحمهالله نه تنها پیشگام فقه حنفی، بلکه بنا بر سخن امام شافعی، در جایگاه استادِ تمامی فقها بوده است.
امام ابوحنیفه رحمهالله به عنوان عالمی بزرگ در عرصهی اجتهاد، روشی جامع و ماندگار را برای حل نیازهای گوناگون جامعه برگزیده بود.
مذهب امام ابوحنیفه رحمهالله بر پایهی قرآن، سنت، اجماع، قیاس، استحسان، عرف و آرای صحابه کرام استوار است.
امام ابوحنیفه رحمهالله از نظر قدرت استدلال چنان مشهور بود که نه تنها شاگردان، بلکه مخالفان ایشان نیز به این توانایی اقرار داشتند.
پیشنهادها و توصیهها:
جهت تبیین ارزش موضوع فوق، پیشنهادهای زیر را به رهبران حکومت خویش تقدیم میداریم:
۱. از رهبری نظام اسلامی تقاضا داریم تا در نصاب مکاتب، مدارس و پوهنتون ها، کتابهایی در پیوند با مذهب حنفی که حاوی دلایل این مذهب باشند، گنجانده شود؛ مانند کتاب «زجاجة المصابیح» در دورههای مقدماتی.
۲. از مسئولان محترم صمیمانه تقاضا میشود تا خطبههای ویژهای دربارهی جایگاه امام ابوحنیفه رحمهالله در اختیار امامان و خطیبان قرار دهند تا ایشان در سخنرانیهای خود برای عامهی مردم بیان کنند.
۳. به تمامی نهادهای تعلیمی و جهتهای مربوطه توصیه میگردد تا در مورد روشهای استنباط و استدلال امام اعظم ابوحنیفه رحمهالله، سمینارها و نشستهایی برگزار کرده و آگاهی عامه را در این زمینه ارتقا دهند.
مراجع و مصادر
1.قرآن کریم.
2.آسان اصول فقه ، خالد سیف الله رحماني.
3.اصول السرخسي، محمد بن أحمد بن أبي سهل شمس الأئمة السرخسي.
4.الامام مسلم ومنهجه في صحيحه، للدكتور عبد الرحمن طوالبه.
5.تهذيب التهذيب، أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلاني.
6.الجامع الصحيح للبخاري، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاري الجعفي.
7.الجواهر والدرر في ترجمة شيخ الإسلام ابن حجر، شمس محمد بن عبد الرحمن السخاوي.
8.السنة ومكانتها في التشريع الإسلامي. مصطفى بن حسني السباعي.
9.السنن الكبرى. أبو عبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي الخراساني، النسائي.
10.سنن النسائي. أبو عبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي الخراسانی، النسائي.
11.شرح علل الترمذي، زين الدين عبد الرحمن بن أحمد بن رجب ، السلامي، البغدادي، ثم الدمشقي، الحنبلي.
12.شرح مشکل الآثار ، أبو جعفر أحمد بن محمد بن سلامة لأزدي الحجري المصري المعروف بالطحاوي.
13.شرح معاني الآثار ، أبو جعفر أحمد بن محمد بن سلامة لأزدي الحجري المصري المعروف بالطحاوي.
14.شروط الأئمة الخمسة، أبو عبد الله، أحمد بن عمر بن مساعد الحازمي.
15.صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج أبو الحسن القشيري النيسابوري.
16.طبقات الفقهاء. أبو اسحاق إبراهيم بن علي الشيرازي.
17.الفكر السامي في تاريخ الفقه الإسلامي، محمد بن الحسن بن العربي الحجوي الثعالبي الجعفري الفاسي
18.مختصر المؤمل في الرد إلى الأمر الأول، أبو القاسم عبد الرحمن بن إسماعيل الدمشقي المعروف بأبي شامة
19.مسند الشافعي، أبو عبد الله محمد بن إدريس بن العباس بن عثمان بن شافع المطلبي القرشي المكي
20. المنهاج شرح صحيح مسلم بن الحجاج، أبو زكريا محيي الدين يحيى بن شرف النووی.
[1]السنة ومكانتها للسباعي ط المكتب الإسلامي (۱/ ۴۰۵).
[2] ۸۱۷ – “ت س – النعمان” بن ثابت التيمي أبو حنيفة الكوفي …. له في كتاب الترمذي من رواية عبد الحميد الحماني عنه قال قال ما رأيت أكذب من جابر الجعفي ولا أفضل من عطاء بن أبي رباح. تهذيب التهذيب (۱۰/ ۴۵۱)
قال ابن رجب الحنبلي في شرح علل الترمذي (1/ 369) قال الترمذي :- (بَابُ مَا جَاءَ فِي فَضْلِ الْأَذَانِ، رقم الحديث: 206) – (ثنا) محمود بن غيلان، (ثنا) أبو يحيى الحماني سمعت أبا حنيفة يقول: ما رأيت أحدا أكذب من جابر، الجعفي، ولا أفضل من عطاء بن أبي رباح.
قال أبو عيسى: وسمعت الجارود يقول: سمعت وكيعا يقول: لولا جابر الجعفي لكان أهل الكوفة بغير حديث، ولولا حماد لكان أهل الكوفة بغير فقه. هذا يوجد في بعض النسخ، ولا يوجد في بعض.
[8]قال وسمعت مسلما يقول عرضت كتابي هذا على أبي زرعة الرازي فكل ما أشار أن له علة تركته وكل ما قال أنه صحيح وليس له علة خرجته. شرح النووي على مسلم (1/ 15)
[9](الرسائل الثلاثه فى علم مصطلح الحديث، تحقيق عبد الفتاح أبو غدة على شروط الأئمّه الخمسة للحازمي: ص: 161).
[10]سُئل ع -مَّا ذکره النَّسائي في “الضُّعفاء والمتروکین” عن أبي حنيفة رضي الله عنه مِـنْ أنَّه لیس يقوى في الحديث، وهو کثیرُ الغلط والخطأ على قِلَّةِ روایته، هل هو صحیح، وهل وافقه على هذا أحدٌ مِـنْ أئمة المحدِّثین أم لا؟فأجاب بما قرأتُه مِـنْ خطِّه: النَّسائي مِـنْ أئمة الحديث، والذي قاله إنما هو بحسب ما ظهرَ له وأدّاه إليه اجتهاده، وليس کل أحدٍ يُؤخَذُ بجمیع قوله. وقد وافق النَّسائيَّ على مطلق القول في الإمام جماعةٌ مِـنَ المحدِّثین،…. وفي الجملة، تَرْکُ الخَوْضِ في مثل هذا أولى، فإنَّ الإمامَ وأمثاله مِمَّن قفزوا القَنْطَرَة، فما صار يُؤثِّرُ في أحد منهم قولُ أحد، بل هم في الدرجة التي رفعهم الله تعالى إليها مِـنْ کونهم متبوعین مقتدی بهم، فليُعتمَدْ هذا، والله ولي التوفيق. الجواهر والدرر في ترجمة شیخ الإسلام ابن حجر (2/ 946)